الأحد 25 رمضان 1431 - Sun 05 September 2010  
  • الصفحة الرئيسية
  • RSS
  • إتصل بنا
  • الموقع الفارسي

نظريه ى عرفى شدن دين يا فقه، يك انديشه ى وارداتى است و در واقع كپى بردارى روشن از بستر اصلى اين انديشه در غرب مسيحى است كه به هيچ وجه  با اسلام و جامعه ى اسلامى سازگار نمى باشد.آفت بزرگ طرفداران اين نظريه در جامعه ى ما، پيشداورى آنها است يعنى آنان قبلاً مدعا را تنظيم كرده سپس دنبال دليل مى گردند. اين گروه در واقع از متفكران  غربى كه زندگى منهاى مذهب را مورد تأييد قرار داده اند، تأثير پذيرفته اند، و الگوى زندگى غربى را براى خود انتخاب كرده
درآمد* اگر در غرب ايده سكولاريسم پديد آمد، يك رشته عوامل و بسترهاى مناسب،  آن را پديد آورد و طبعاً زادگاه اين عوامل و تأثيرگذارى آنها مربوط به جهان غرب مسيحى و آيين كليسا است و هيچ يك از اين عوامل در آيين اسلام و محيط دينى و علمى اسلامى وجود نداشته و اكنون نيز وجود ندارد. طبعاً با فقدان چنين بسترى، چنين فرزند نامشروعى در شرق اسلامى چشم به جهان  نخواهد گشود. جاى تأسف است كه گروهى، اين نتيجه نادرست را از بستر خود جدا كرده آن را بر بستر
هرمنوتيك([1])«هرمنوتيك»  واژه اى  يونانى است و به معنى«هنر تفسير» يا «تفسير متن» مى باشد. گاهى گفته مى شود اين واژه  از نظر ريشه ى لغوى با «هرمس» پيامبرِ خدايان، بى ارتباط نيست.و در حقيقت «مفسر» كار «هرمس» را انجام مى دهد و مى كوشد تا هرمس گونه معناى سخن را كشف كند، همان گونه كه هرمس پيام آور و مفسر پيام خدايان بود.تفسير متن  خواه متن دينى و يا تاريخى و يا علمى، واقعيتى است كه ابعاد سه گانه دارد:الف:
تأويل دو نوع كاربرد دارد:الف) تأويل در مقابل تنزيل.ب)  تأويل در مورد متشابه.تأويل در لغت عرب به معنى مآل شىء و سرانجام آن است، گاهى تأويل  در مقابل تنزيل به كار مى رود و گاهى در مورد متشابه استعمال مى شود، بنابراين بايد در دو مورد سخن بگوييم. هر يك از دو «تأويل» براى خود معنى خاصى دارد.تأويل در مقابل تنزيلمفاهيم كلى كه  در قرآن وارد شده بر دو نوعند، گاهى مصاديق روشن و گاهى مصاديق مخفى و پنهان دارند. تطبيق آيه بر مصاديق روشن
تفسير متون دينى  بلكه تفسير مطلق متن از نظر روش شناختى بيان گرديد، ويادآور شديم كه در طول 14 قرن مفسران اسلامى (بلكه نويسندگان تعليقه ها وتحشيه ها)  بر هر كتابى، هدفى جز كشف مقاصد مؤلف نداشتند، و به تعبير صحيح تر كشف مقاصد الهى را تعقيب مى كردند مسلماً هر موضوعى به تناسب واقعيت آن، روشى براى  تفسير دارد كه تا حدى  با آن آشنا شديم. ولى  «فريدريش شلاير ماخر»([1]) (1768ـ 1834)  كه او را بنيانگذار هرمنوتيك جديد شناخته اند، نظريه اى
كثرت گرايى دينى  Religious Pluralismاز مسائل كلامى نوظهورى است كه اخيراً بر سر زبانها افتاده، و كتاب و مقالات متنوعى  در تبيين وتحكيم، و يا رد و نقد آن نوشته شده است.عنوان مسأله، مركبى است از دو كلمه به نام هاى «پلوراليزم» و «دينى» كه مفهوم دومى تا حدّى روشن است ( هر چند در   آينده درباره ى آن بحث و گفتگو خواهيم كرد) ولى مفهوم واژه نخست آن به توضيح نياز دارد.«پلورال»  PLURALبه عنوان اسم، و يا صفت به كار مى رود. و به معناى
واژه ى آزادى از زيباترين واژه هايى است كه گوش بشر آن را شنيده و با آن انس گرفته است. تو گويى آزادى نشانه ى جَستن از قفس، و رهيدن از زندان ،و گسستن قيد و بند بردگى است. در اين صورت، كدام انسان آزاده اى است كه به چنين شيوه اى از زندگى عشق نورزد، و قلبش براى آن نتپد، و دلداده ى آن نباشد، و چه بسا جان خود را در راه آن  نبازد؟در طول تاريخ ، پديده ى آزادى، موقعيّت و منزلت خود را در قلوب انسان ها، حفظ كرده، و مى توان گفت: عمرى، به بلنداى عمر انسان دارد،
هر نوع داورى درباره ى آزادى، در  گرو تعريف صحيح از آزادى  است، و تا اين مطلب، روشن نشود نمى توان درباره ى آن قضاوت و داورى كرد. پيش  از تعريف صحيح از آزادى و بيان مبناى آن، به نكاتى اشاره مى كنيم:1. آزادى در مقابل استبدادآزادى در غرب در قرون گذشته قداست بيشترى داشت و اكنون نيز دارد،  ولى قداست آن  در دوران مبارزه با حكومت كليسا بر كليه ى شؤون زندگى مردم، به معنى ضدّ استبداد بود، استبدادى كه فرد يا گروهى حاكم مطلق بوده و گروه ديگر
در بررسى پيشين يادآور شديم: دستيابى به يك تعريف جامع در باب آزادى كه با تمام جهان بينى هاى گوناگون سازگار باشد امرى مشكل و دشوار است. زيرا ديدگاه هاى مختلف درباره انسان، مانع از آن  است كه به تعريف يكسانى در مورد آزادى، دست يابيم،ولى در عين حال مى توان آزادى را به گونه اى تعريف نمود كه با همه ديدگاه ها به نوعى سازگار باشد.در فصل گذشته، آزادى را چنين تعريف كرديم: مساعد بودن شرايط براى شكوفايى استعدادها و رفع هر نوع مانع در راه  پيشرفت فرد
آيا نعمت  ارزشمندى به نام «آزادى» براى انسان آفريده شده، و تا آنجا كه به سعادت و خوشبختى او ضرر نزند، در خدمت او باشد، يا اين كه انسان با عظمت،براى آزادى آفريده شده، و به تعبيرى انسان تابع آزادى است و نبايد از آن سرپيچى كند.معنى  نظريه  نخست اين است كه انسان كه گل سر سبد خلقت است بايد از تمام مواهب كه در طريق تكامل و خوشبختى او است، بهره بگيرد، در اين صورت، آزادى بسان ديگر مواهب بايد در خدمت انسان باشد و اگر روزى آزادى همانند
امروز مهم ترين مسأله اى كه انديشه ى نسل جوان و تحصيل كرده را به خود معطوف ساخته، مسأله ى آزادى عقيده و بيان است. كرامت انسان را در اين مى دانند كه انسان در گزينش هر نوع عقيده، و در نشر و گسترش آن، آزاد باشد و هيچ شخص و مقامى نتواند انسان را به خاطر عقيده و انديشه اش نكوهش كند و يا از تبليغ و دعوت به آن، جلوگيرى نمايد.اين گروه احياناً براى ساكت كردن گروه مخالف به  آيه ى (لا إِكراهَ فِى الدِّين)استدلال مى كنند، و مى گويند: به حكم محكوميت اكراه در
يكى از مباحث مهمّ مطبوعات و رسانه هاى معاصر، مسأله ى آزادى عقيده است. گروهى از نويسندگان، عقيده را در حدّ گزينش شغل، همسر، مسكن، لباس، و آرايش و عضويت در حزب قرار داده و مى گويند: همان طور كه انسان در انتخاب اين امور حرّ و آزاد است، همچنين در انتخاب عقيده نيز آزاد مى باشد.آنان، براى تأييد گفتار خود، هيجدهمين مادّه ى اعلاميه ى جهانى حقوق بشر را پيش مى كشند كه مى گويد:«هر كس حق دارد كه از آزادى فكر، وجدان و مذهب بهره مند شود. اين حق متضمّن
امروز در بسيارى از نوشته ها و سخنرانى ها از تغييرات بنيادى و غير بنيادى تاريخ، سخن به ميان مى آيد. برخى از تغييرات را سطحى و قشرى  و برخى ديگر را، تغييرات جوهرى و بنيادى مى نامند. اكنون خواننده گرامى را در جريان دو نوع حركت و گردش در تاريخ مى گذاريم.1. گاهى تحوّلات و گردش تاريخ در يك سطح قرار مى گيرند يعنى ماهيت جامعه تغيير نمى كند ولى روى يك نوار مرزى تاريخ، فراز و نشيب هايى پديد مى آيد مثلاً در جامعه سرمايه دارى انحطاط ها، ترقى ها، جنگ ها،
زمينه سازان تحوّلزمينه هاى تحول و تكامل  را بايد از عوامل سازنده تحول جدا كرد، در فلسفه تاريخ اين دو به هم آميخته شده اند. ما در اين فصل از دو عامل زمينه ساز تحول نام مى بريم، و مطالب ديگرى را نيز در اين زمينه مطرح مى كنيم:1آيا همه نيروهاى محرك تاريخ شناخته شده اند؟اين سؤالى است كه پاسخ  آن با در نظر گرفتن  اين كه محور تاريخ و به اصطلاح دانشمندان «ماده خام تاريخ» يعنى «انسان» ناشناخته مى باشد، روشن است.زيرا  همان طور كه
1نقش غرايز در گردش چرخ هاى تاريخسخن  درباره نيروى محرك تاريخ در اين نيست كه آيا همه حوادث، علل مادى دارند يا برخى از آنها از علل مادى سرچشمه مى گيرند، و برخى ديگر از علل غير مادى.و به عبارت روشن تر: سخن درباره مادى و يا مجرد بودن علل حوادث نيست، بلكه سخن درباره منحصر ساختن علل پديد آوردنده تاريخ، به يك علت مادى و آن همان مبارزه طبقاتى و تكامل دستگاه هاى توليد، و روابط اقتصادى است.به طور مسلم، هرگز نمى توان تأثير علل مادى و از ميان آنها، نقش
عامل سازنده تاريخ از ديدگاه قرآن بررسى  نظر قرآن درباره «فلسفه تاريخ و نيروى محرك آن» نياز به بحث گسترده اى دارد كه بدون گردآورى مجموع آيات مربوط به موضوع، شرح و بسط آن امكان پذير نيست، در حالى كه  كتاب ما ، گنجايش اين نوع بررسى را ندارد، ولى براى اين كه نظر قرآن را به صورت كلى آورده باشيم، به گونه اى بس فشرده به نظر قرآن پيرامون قوانين حاكم بر جامعه، اشاره مى كنيم.1. هر امتى، دوره و روزگارى دارد(وَلِكُلِّ أُمَّة
پيش گفتاردانشمندان  مدت ها مكتب «ماركس» را فقط به عنوان يك سيستم «اقتصادى» و شكل خاصى از «سوسياليسم» مى شناختند و در بحث هاى اقتصادى، از افكار فلسفى ماركس سخن به ميان نمى آمد ولى پس از انتشار آثار فلسفى ماركس، اين انديشه دگرگون گرديد و معلوم شد كه ماركسيسم بيش از آن كه يك سيستم اقتصادى باشد،  بر خلاف ساير سيستم هاى اقتصادى، در مرحله نخست، يك سيستم فلسفى است  و اقتصاد آن، تنها يك مورد كاربرد اين فلسفه مى باشد و گروهى
اهداف حاكمان اسلامى(الَّذِينَ إِنْ مَكَّناهُمْ فِي الأَرْضِ أَقامُوا الصَّلوة وَآتُوا الزَّكوة وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَـوا عَـنِ الْمُنْكَرِ وَللّهِ عاقِبَةُ الأُمورِ).(سوره حج، آيه41 )«آنان كه هرگاه در زمين به آنان قدرت بخشيديم، نماز را برپا مى دارند، و زكات مى دهند، امر به معروف و نهى از منكر مى كنند پايان همه كارها از آن خداست».***بحث درباره شيوه حكومت اسلامى، شاخه اى از مباحث مربوط به امامت و پيشوايى پس از درگذشت پيامبر
ضرورت وجود حكومت در زندگى اجتماعى بشر، آن چنان روشن است كه نيازى به دليل و برهان ندارد. حكومتى كه آزادى هاى فردى را در چهارچوب مصالح اجتماعى حفظ كند و در پرورش استعدادها بكوشد، و مردم را به وظايف خود آشنا سازد و قوانين را اجرا  كند. از اين جهت انديشمندان بزرگ جهان، مانند افلاطون، ارسطو، ابن خلدون([1]) و برخى ديگر وجود دولت را يك پديده اجتناب ناپذير تلقى كرده اند.در اين ميان «ماركس» وجود دولت را تا آن جا كه اختلاف طبقاتى در ميان است،
در اين ميان گروهى هستند كه از تشكيل هر نوع حكومت جلوگيرى كرده و با آن مخالفت مىورزند، و برخى از آنان «تز» نامعقول خود را در قالب قانون فلسفى مى ريزند و وجود حكومت را براى بشر، فقط تا مدتى ضرورى مى پندارند.اكنون ما پيرامون انديشه هاى اين گروه سخن مى گوييم:1.ماركس و همفكران او لزوم وجود دولت را تا آن جا كه اختلاف طبقاتى در ميان است ضرورى مى دانند و معتقدند  پس از گسترش كمونيسم در سرتاسر جهان دولت بايد از ميان برود.در آغاز بحث يادآور شديم
مقصود از «حكومت» در اين بحث، همان «سلطه» و مقصود از «حاكم»همان «سلطه گر» است كه مى خواهد براى حفظ نظم و انضباط، گروهى را به زير فرمان خود درآورد.و به عبارت ديگر: حاكم كسى است كه به خاطر «ولايتى» كه دارد مى تواند، درباره اموال و نفوس مردم تصميم بگيرد، و فرمان بدهد.اين كه مى گوييم: حاكم با ولايتى كه دارد مى تواند درباره جان و مال مردم تصميم بگيرد، مقصود اين نيست كه اموال مردم را به يغما ببرد، و نفوس را سر به نيست كند،
حكومت در جهان انواع و اقسامى دارد، كه مى توان انواع معروف آنها را  در زير خلاصه كرد:1. پادشاهىفردى با يك كودتاى نظامى، در پرتو  برق سرنيزه، و آتش توپ و تانك، قدرت خود را بر مردم تحميل كند و خود را بزرگ و حكمران مردم بخواند، و متخلف از رژيم را مجازات كند نه تنها خود را فرمانرواى مردم معرفى كند بلكه بگويد وارث و جانشين من نيز بايد بر شما نسل اندر نسل حكومت و فرمانروايى نمايد.«تفوق طلبى» او به جايى مى رسد كه خود را ظل و سايه خدا، و در
در حالى كه  در اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم عده اى به فكر احياى «ناسيوناليسم» و «مليت گرايى» بودند و گروهى در قيافه هاى مختلف، از آن به شدت دفاع مى كردند، ناگهان مسئله «انترناسيوناليسم» و لزوم تشكيل «حكومت واحد جهانى» در چشم انداز متفكران غرب، قوت گرفت، و جنگ هاى بين الملل اوّل و دوم به اين انديشه قوت بخشيد، و آنان با بينايى خاصى دريافتند كه وجود مرزهاى مصنوعى ميان ملت ها، عامل جنگ و خونريزى ها است، و براى
گسترش زندگى اجتماعى بشر بر روى زمين ، و برچيده شدن زندگى فردى در جنگل ها و بيابان ها ،حاكى از آن است كه بشر طبعاً خواهان زندگى جمعى است تا بر اثر همكارى بر دشوارى ها فايق آيد.از طرف ديگر انسان، طبعاً خودخواه است و «حب ذات» براى او يك امر غريزى مى باشد و مى خواهد همه چيز را در انحصار خويش درآورد و اگر هم روزى به مقررات سنگين اجتماعى تن در مى دهد، به خاطر ضرورت و ناچارى است و اگر اين ضرورت نبود هرگز از انحصارطلبى دست برنمى داشت به گواه اين
در اين كه بايد مسلمانان داراى تشكيلات و سازمان سياسى باشند، سخنى نيست و عقل و خرد، و آيات و روايات اسلامى و ويژگى هاى خود احكام اسلام كه بدون وجود قدرت قابل اجرا نيست، لزوم آن را ثابت كرده و روشن نموده است كه وجود دولت، به صورت يك پديده اجتماعى، اجتناب ناپذير است.مهم در حكومت اسلامى آگاهى از شكل و نوع آن است و اسلامى كه تا اين حد ضرورت آن را يادآور شده است، نمى تواند در  بيان شكل آن، مهر خاموشى بر لب زند و سكوت انتخاب كند.از آن جا كه
حكومت اسلامى ، به سان حكومت هاى زنده جهان، داراى سه ركن اساسى است:1. قوّه مقنّنه.2. قوه مجريه3. قوه قضائيه.اسلام از همان دوران تشكيل حكومت در مدينه، اين سه قوّه را پذيرفته و اگر ابتكار اين امر، افتخارى داشته باشد، از آن اسلام است. اينك به شرح  هر يك از اين قواى سه گانه مى پردازيم:الف: قوّه مقنّنه در سه مرحلهوضع قانون در حكومت اسلامى تا رسيدن به مرحله اجرايى، سه مرحله را طى مى كند:1. تشريع و وضع قانوندر اين مرحله قانون به وسيله خدا وضع و تشريع مى
فصل هفتم به روشنى ثابت كرد كه سرچشمه قدرت در حكومت اسلامى، اراده جامعه و ملت است و اسلام، دولتى را به رسميت مى شناسد كه مورد گزينش و يا لااقل پذيرش آنان باشد. اكنون در اين جا، يك رشته پرسش ها مطرح است كه پاسخگويى به آنها، مايه روشنى ماهيت حكومت اسلامى مى گردد.پرسش نخستسيستم حكومتى در اسلام كدام است؟سؤال مى شود كه نظام حكومت اسلامى، سلطنتى است يا جمهورى؟پاسخحكومت اسلامى شكل خاصى(از حكومت هاى رايج در جهان از سلطنت استبدادى و مشروطه گرفته تا
طرح حكومت اسلامى، همان بود كه از نظر خوانندگان گرامى گذشت، و با دلايل روشن ثابت كرديم كه بر ذمه جامعه اسلامى است، كه برخيزند و با مقياس و معيارهاى اسلامى دولتى تشكيل دهند.در كنار اين طرح، طرح ديگر و يا طرح هاى ديگرى است كه مى توان برخى و يا همه را، در طرح ما ادغام كرد، و يكى دانست و اين طرح ها عبارتند از:1. گزينش دولت از طريق بيعت2. گزينش دولت از طريق شورا3. تشكيل دولت به وسيله فقيه جامع الشرايطدر كتاب هايى كه اخيراً درباره شيوه حكومت اسلامى
عظمت انقلاب اسلامى ايران، بر هيچ كس پوشيده نيست و به يقين مى توان گفت چنين جنبش و انقلابى در تاريخ دنيا بى سابقه است  و اين انقلاب شكوهمند، با چنان سرعت و قاطعيتى انجام گرفت كه تمام مفسران سياسى چه در شرق و چه در غرب، غرق در حيرت و شگفتى شدند.اگر متفكران سياسى غرب، تعصب نداشته باشند، بايد از انقلاب اصيل مردم ايران كه به هيچ وجه با اصول ماركسيستى و تحليل هاى غربيان قابل توجيه نيست، جامعه شناسى را دوباره بياموزند، و متوجه گردند كه در
دير زمانى است كه مسأله تحول و تكامل انواع در جوامع علمى مورد بحث و نقادى قرار گرفته و مكتب هاى مختلفى را به وجود آورده است. با اين كه موضوع اشتقاق نوعى از نوع ديگر، در فلسفه يونان باستان مطرح بود، مع الوصف پيش از قرن نوزدهم به صورت يك مسأله علمى مطرح نشده بود.نخستين كسى كه فرضيه تحول انواع را با روش علمى تعقيب كرد، چنان كه به طور مشروح بيان خواهيم كرد، «لامارك»(1744ـ 1829) دانشمند معروف فرانسوى بود، پس از وى «چارلز داروين»(1809ـ 1882)
نظريه هاى «لامارك» و «داروين» با تمام شعب خود، در نظر هواداران اصل «تكامل انواع» سست و بى پايه به نظر رسيد و سير علم و تكامل علوم، پرده از اسرار «قانون وراثت» كه بر آنها مخفى بود برداشت، و روشن  شد كه خصايص ارثى به وسيله «كروموزوم»هاى موجود در سلول هاى نطفه نر و ماده «اسپرماتوزوئيد ـ اوول» از پدر و مادر به فرزندان انتقال مى يابد، و هر «كروموزومى» به نوبه خود داراى چندين جزء كوچك است به نام «ژن»
1پلوراليزم رفتارىدر گذشته يادآور شديم كه نظريه «پلوراليزم دينى» تفسير و قرائت هاى گوناگون دارد و بدون بررسى يكايك اين قرائت ها نمى توان درباره آن داورى كرد، چه بسا ممكن است تفسيرى از آن صحيح و استوار، و تفسير ديگرى، باطل و بى پايه باشد.نخستين تفسير از آن، «كثرت گرايى رفتارى» است يعنى پيروان همه اديان (به تعبير نظريه پردازان) يا شرايع (به تعبير ما) درپرتو يك رشته مشتركات مى توانند  در كنار يكديگر زندگى كنند، و همديگر را تحمل
معناى  لغوى ارتداددر «لسان العرب» آمده است:«ارتداد، به معناى رجوع و بازگشت است و «مرتد» از همين ريشه است،استردادِ چيزى، به معناى درخواستِ بازگرداندن  آن چيز است».([1])شبيه همين تعريف در كتاب «الصحاح» آمده است.([2])كتاب مفردات راغب نيز لغت ارتداد را در فرهنگ  قرآن بدين گونه  تعريف كرده است:«ارتداد و ردّه، به معناى بازگشت از راه پيموده شده است، با اين تفاوت كه واژه ى ردّه در خصوص كفر به كار مى رود و لغت ارتداد،
ارتداد چيست؟ مرتد كيست؟تاكنون  معناى لغوى و اصطلاحى ارتداد، اقسام مرتد و حكم هر كدام و  آياتى چند از قرآن كريم  در اين مورد بيان  شد. امّا آيا مى توان با توجه  همين اطلاعات،  فردى را كه تا ديروز مسلمان خوانده مى شد و امروز غير مسلمان ناميده مى شود، مرتد ناميد و در دم جان او را ستاند و خونش را حلال شمرد؟آنچه در اين بحث مهم است توجه به ماهيّت ارتداد است، و اين كه شرايط و خصوصيات يك فرد مرتد چيست؟ آيا هر فرد مسلمانى كه پس از بلوغ و
ارتداد و آزادى انديشهطرح  اشكال: 1. حكم ارتداد و نحوه ى برخورد عمل دستگاه ادراكى انسانيكى از  اشكالاتى كه در مسأله ى  ارتداد مطرح شده است، تنافى حكم مرتد با كيفيت و نحوه ى عمل دستگاه ادراكى انسان است. در توضيح اين اشكال مى توان گفت: دستگاه ادراكى انسان بى شباهت با دستگاه هاضمه او نيست. انسان به لحاظ بُعد نباتى خود، مواد غذايى را جمع آورى مى كند، طبخ و آماده مى نمايد، مى خورد و مى آشامد و در اختيار دستگاه هاضمه قرار مى دهد.در بُعد عقلانى
ارتداد و آزادى بيانطرح اشكال : حكم ارتداد منافى با آزادى بيانپس از  بحث پيرامون ماهيت ارتداد و شرايط مرتد و رابطه ى ارتداد با مسأله ى آزادى انديشه، اينك نوبت به آن رسيده است كه پيرامون رابطه ى ارتداد با آزادى بيان سخن  گفته شود. در اين حوزه، گاه اين سؤال  و اشكال مطرح مى شود كه :«چرا نبايد به محقّقى كه مدت ها در مسايل اساسى دين انديشه ورزيده است، اجازه سخن گفتن داد؟ خواه محقّق مورد نظر بر وفق عقيده ى دينداران به نتيجه رسيده باشد و
الجواب : لو أراد شخص أن يختار المذهب السنّي ـ فأية فرقة يختار من بين هذه الفرق ; أهل الحديث ، الأشاعرة ، المعتزلة ، الماتريدية ، الظاهريّة، السلفية . . .؟هذا عقائديّاً ، وأمّا فقهيّاً فقد انقسموا إلى المالكيّة ، والشافعيّة ، والحنفيّة والحنبليّة و . . . فأيّاً من هذه المذاهب يختار ؟وجوابك عن سؤالنا هوجوابنا عن سؤالك أنت.ثم نقول: إنّ كلّ شخص يريد أن يصبح شيعيّاً عليه أن يقرأ ما جاء في كتب هذه الفرق
يقول الشيخ:قال بعض علماء أهل السنّة عن «نهج البلاغة»: «... ألَّفه لهم الشريف الرضي وأعانه عليه أخوه المرتضى، وطريقتهما في تأليفه أن يعمدا إلى الخطبة القصيرة المأثورة عن أمير المؤمنين فيزيدان عليها... وانّ الصحيح من كلام أمير المؤمنين في نهج البلاغة قد يبلغ عشره أو نصف عشره، والباقي من كلام الرضي والمرتضى( [1]). وقيل أيضاً: إنّ الّذي ألّفه هو الشريف المرتضى المتوفّى سنة (436 هـ ).فبالرغم من هذه الشقة البعيدة من السنين بينهما وبين علي
يقول الشيخ: فبالرغم من مكانة هذا الكتاب عند الشيعة والمكانة الّتي يُعطونها لعلي لكن النهج خال عن التنصيص بالإمامة، فلو كان الإمام علي (عليه السلام) منصوصاً من جانب الله سبحانه لاستدلّ به الإمام في خطبه ورسائله .المناقشة: يبدو أن فضيلة الشيخ لم يمعن النظر في «نهج البلاغة»، أو لم يقرأ منه إلاّ صحائف قليلة، ولو طالع الكتاب برمّته لما تسرّع في هذا الحكم، فإنّ في خطب الإمام احتجاجاً على إمامته وإمامة أهل البيت(عليهم السلام) بالوصاية،
يقول الشيخ:ففي نهج البلاغة خطبة لعلي حينما دعوه إلى البيعة بعد مقتل عثمان (رضي الله عنه) قال فيها: دعوني والتمسوا غيري، فإنّا مستقبلون أمراً له وجوه وألوان، لا تقوم له القلوب، ولا تثبت عليه العقول... إلى أن قال: وإن تركتموني فأنا كأحدكم ولعلِّي أسمَعُكم وأطوعُكم لمن ولّيتموه أمركم، وأنا لكم وزيراً خير لكم مني أميراً». ( [1])فلله العجب إذ لو كان أمر الإمامة أو الخلافة كما يصوّرها الشيعة بأنها نص إلهي في علي (عليه السلام) وأبنائه الأحد عشر من
يقول الشيخ : ورد في النهج انّ عمر بن الخطاب (رضي الله عنه) لما استشار عليّاً عند انطلاقه لقتال فارس، وقد جمعوا للقتال، أجابه: «إنّ هذا الأمر لم يكن نصَره ولا خذلانه بكثرة ولا قلّة وهو دين الله تعالى الّذي أظهره... والعرب اليوم وإن كانوا قليلاً فهم كثيرون بالإسلام عزيزون بالاجتماع، فكن قطباً واستدر الرحى بالعرب» ( [1]) .المناقشة: إنّ الإمام (عليه السلام) قد كشف النقاب عن موقفه في التعامل مع الخلفاء كافة في كلامه الآتي، وذلك لأنّه شهد ـ بعد
يقول الشيخ : وأورد المرتضى في النهج عن علي (عليه السلام) في كتابه الذي كتبه إلى معاوية:«إنّه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد، وإنّما الشورى للمهاجرين والأنصار، فإن اجتمعوا على رجل وسمّوه إماماً كان ذلك لله رضىً فإن خرج عن أمرهم خارج بطعن أو بدعة ردّوه إلى ما خرج منه، فإن أبى قاتلوه على اتّباعه غير سبيل المؤمنين وولاّه الله ما تولّى» ( [1]) . وهنا يستدل الإمام
يقول الشيخ: وفي النهج عن علي (عليه السلام) : «لله بلاء فلان لقد قوّم الأود، وداوى العمد، وأقام السنّة، وخلّف البدعة، وذهب نقي الثوب، قليل العيب، أصاب خيرها واتّقى شرها، أدّى لله طاعته واتقاه بحقه، رحل وتركهم في طرق متشعبة، لا يهتدي إليها الضال، ولا يستيقن المهتدي» ( [1]) . ثم قال: لقد وصف الإمام عمر بن الخطاب من الصفات بأعلى مراتبها وناهيك بها ( [2]).تنبيه: قبل مناقشة كلام الشيخ نذكر بعض التصرفات التي جـاءت في نقل الكلام، وهي أُمور :1 - بلاء
يقول الشيخ: جاء في «نهج البلاغة» على لسان عليّ بخصوص عثمان رضي الله عنهما:«والله ما أدري ما أقول لك؟ ما أعرف شيئاً تَجْهله، ولا أدلّك على أمر لا تعرفه، إنّك لتعلم ما نعلم، ما سبقناك إلى شيء فنُخبرك عنه، ولا خلونا بشيء فنبلِّغكه، وقد رأيتَ كما رأينا وسمعتَ كما سمِعنا وصحبت رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) كما صحبنا، وما ابن أبي قحافة ولا ابن الخطاب بأولى بعمل الحق منك، وأنت أقرب إلى رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) وشيجة رحم
يقول الشيخ : ورد في «نهج البلاغة» خطبة علي (عليه السلام) والتي تدور حول مدح وثناء على أصحاب النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) ونعرض هنا جزءاً منها:«لقد رأيت أصحاب محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) فما أرى أحداً منكم يشبههم ، لقد كانوا يصبحون شُعثاً غبراً، وقد باتوا سجّداً وقياماً، يراوحون بين جباههم وخدودهم، ويقفون على مثل الجمر من ذكر معادهم، كأنّ بين أعينهم رُكَبَ المعزى من طول سجودهم، إذا ذُكر الله هملت أعينهم حتى تَبُلَّ جيوبهم،
يقول الشيخ : إنّ عليّاً لم يكفّر أحداً ممّن قاتله حتّى ولا الخوارج، ولا سبَّ ذرية أحد منهم، ولا غنم ماله، ولا حكم في أحد ممّن قاتله بحكم المرتدّين كما حكم أبو بكر وسائر الصحابة في بني حنيفة وأمثالهم من المرتدّين، بل كان يترضّى عن طلحة والزبير وغيرهما ممّن قاتلهم، ويحكم فيهم وفي أصحاب معاوية ممّن قاتلهم بحكم المسلمين، وقد ثبت بالنقل الصحيح عند أهل السنّة وغيرهم أنّ مناديه نادى يوم الجمل لا يُتبع مدبر، ولا يُجهز على جريح ولا يغنم مال.
يقول الشيخ: إنّ عليّاً يذم الذين ادعوا التشيع له وخالفوا أوامره من شيعة الكوفة حتى قال فيهم: 1 - «لودِدْتُ أنّ معاوية صارفني بكم صرف الدينار بالدرهم، فأخذ منّي عشرة منكم، وأعطاني رجلا منهم. يا أهل الكوفة منيتُ منكم بثلاث واثنتين: صم ذوو أسماع، وْبكم ذوو كلام، وعمي ذوو أبصار» ( [1]) . 2 - وقال: «اللهم إنّي مللتُهم وملّوني، وسئمتهم وسئموني فأبدلني بهم خيراً منهم، وأبدلهم بي شرّاً منّي» ( [2]) . وقال: «يا أشباه الرجال ولا رجال! حلوم
يقول الشيخ: 1 - وفي نهج البلاغة: وقال علي (عليه السلام) بعد وفاة النبي(صلى الله عليه وآله وسلم) مخاطباً إيّاه: لولا أنّك أمرت بالصبر ونهيت عن الجزع لأنفدنا عليك ماء الشؤون( [1]).2 - وذكر في نهج البلاغة أيضاً انّ علياً (عليه السلام) قال: من ضرب يده على فخذه عند مصيبته حبط أجره ( [2]).المناقشة: إنّ فضيلة الشيخ ذكر هاتين الكلمتين تحت في عداد البحث عن الغلو مع أنّهما لا صلة لهما بالغلو وانّما هي مسألة أُخرى، وهي جواز البكاء على الميت وعقد المجالس لأجله،
يقول الشيخ: 1 - وجاء في نهج البلاغة أنّ علي بن أبي طالب (عليه السلام) قال: «وسيهلك فيّ صنفان: محبّ مفرط يذهب به الحبّ إلى غير الحق، ومبغض مفرط يذهب به البغض إلى غير الحق، وخير الناس فيَّ حالاً النمط الأوسط فالزموه، والزموا السواد الأعظم فإنّ يد الله مع الجماعة وإيّاكم والفرقة» ( [1]) . 2 - وجاء في نهج البلاغة ما يخالف اعتقاد الشيعة في عصمة الأئمة ـ حيث قال أمير المؤمنين ـ كما يروي صاحب النهج: «فلا تكفُّوا عن مقالة بحقّ، أو مَشُورة بعدل،
يقول الشيخ : جاء في نهج البلاغة عن عليّ أنّه قال: «أُوصيكم بتقوى الله الذي ألبسكم الرياش وأسبغ عليكم المعاش، ولو أن أحداً يجد إلى البقاء سُلّماً أو لدفع الموت سبيلاً لكان ذلك سليمان بن داود (عليه السلام) » ( [1]) . ويضيف الشيخ بأنّ كلام الإمام ينقض ما نقله الكليني في «الكافي» بأنّ الأئمة يعلمون متى يموتون، وانّهم لا يموتون إلاّ باختيار منهم، كيف؟ وعليّ يقول: أو لدفع الموت سبيلاً .المناقشة: لا شك في أنّه لم يكتب لأحد البقاءُ إلاّ
1 2 3 4 5 > >>