صفحه 257
بخش دهم
حديث ، اجتهاد و فقه
صفحه 258
صفحه 259
اصل يكصد و سى و ششم
شيعه اماميه، در عقايد و احكام، به احاديثى كه به وسيله افراد ثقه و مورد اعتماد از رسول گرامى نقل شود عمل مى كند، خواه اين روايات د ركتب حديث شيعه باشد، ويا در كتب حديث اهل سنت. ازينروى در كتب فقهى شيعه گاه به رواياتى نيز كه از طريق راويان اهل سنت نقل شده استناد شده است (در تقسيم بندى حديث به اقسام چهارگانه در علم درايه شيعه به اين گونه احاديث «موثق» مى گويند) و بنابر اين آنچه كه برخى از غرضورزان به شيعه نسبت مى دهند كاملاً بى اساس است.
پايه فقه شيعه را كتاب، سنت،عقل واجماع تشكيل مى دهد، و سنت عبارت است از قول و فعل يا تقرير معصومين كه در رأس آنان پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار دارد. بنابر اين، هرگاه حديثى از طريق يك راوى موثق از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شود و مشتمل بر قول و فعل يا تقرير آن حضرت باشد، از نظر شيعه معتبر است. مندرجات كتب فقه شيعه گواه روشن اين مدعا بوده و به اعتبارى، بايد گفت كه در اين قسمت ميان كتب حديثى شيعه و اهل سنت فرقى نيست; كلامى اگر هست در تشخيص ثقه و درجه اعتبار راوى است.
صفحه 260
اصل يكصد وسى و هفتم
احاديث و رواياتى كه با سند صحيح از پيشوايان معصوم شيعه نقل مى شود حجت شرعى است; بايد به مضمون آنها عمل كرد و بر وفق آنها فتوا داد. ائمه اهل بيت (عليهم السلام) مجتهد و مفتى ـ به معنى رايج و اصطلاحى لفظ ـ نبوده و آنچه كه نقل مى كنند حقايقى است كه از طرق مختلف زير به آنها دست يافته اند:
الف ـ نقل از رسول خدا
پيشوايان معصوم(عليهم السلام) احاديث را (بدون واسطه، يا از طريق پدران بزرگوارشان) از رسول خدا اخذ كرده و براى ديگران نقل مى كنند. اين نوع روايات، كه هر امامى آن را از امام پيشين ... تا برسد به رسول خدا نقل كرده است در احاديث شيعه اماميه فراوان است، و اگر اين گونه احاديث اهل بيت (عليهم السلام) كه سنداً متصل و منتهى به رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) مى باشد يكجا جمع شود مسند بزرگى را تشكيل مى دهد كه خود مى تواند گنجينه عظيمى براى محدثان و فقيهان مسلمان باشد. زيرا رواياتى با چنين سند استوار، در جهان حديث نظير ندارد.به يك نمونه از اين نوع احاديث، كه گفته مى شود نسخه اى از آن، به عنوان حديث سلسلة الذهب، از باب تبرك و تيمن، در خزانه سلسله ادب دوست و فرهنگ پرور«سامانيان» نگهدارى مى شده است، اشاره مى كنيم:
شيخ بزرگوار صدوق در كتاب توحيد به واسطه دونفر از ابو الصلت هروى نقل مى كند كه مى گويد: من با على بن موسى الرضا (عليهما السلام)همراه بودم كه از نيشابور عبور مى كرد. در اين هنگام جمعى از محدثان نيشابور مانند محمد بن رافع، احمد بن حرب، يحيى بن يحيى، اسحاق بن راهويه و جمعى از دوستداران علم، زمام مركب ايشان را گرفته و گفتند: تو را به حق پدران پاك
صفحه 261
ومطهرت سوگند مى دهيم كه براى ما حديثى نقل كنى كه از پدرت شنيده اى. حضرت در اين حال سر خود را از كجاوه بيرون آورد و چنين گفت:
«حدثني أبي العبد الصالح موسى بن جعفر(عليهما السلام)قال حدثني أبي الصادق جعفر بن محمد(عليهما السلام)قال حدثني أبي أبو جعفر محمد بن علي باقر علم الأنبياء (عليهما السلام)قال حدثني أبي علي بن الحسين سيد العابدين (عليهما السلام) قال حدثني أبي سيّد شباب أهل الجنّة الحسين (عليهما السلام) قال حدثني أبي على بن أبي طالب (عليهما السلام) سمعت النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) يقول سمعت جبرئيل يقول سمعت اللّه جلّ جلاله يقول: لا إله إِلاّ اللّه حِصني فَمَنْ دَخَلَ حِصْني أَمِنَ مِنْ عَذابي». سپس زمانى كه به راه افتاد، فرياد برآورد كه: بشروطها و أنا من شروطها.(1)
ب ـ نقل از كتاب على (عليه السلام)
امير مؤمنان (عليه السلام) در تمام دوران بعثت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) با ايشان همراه بود، و بدين جهت توفيق يافت كه احاديث بسيارى از رسول خدا را در كتابى گرد آورد(در حقيقت، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)املا مى كرد وعلى (عليه السلام) مى نوشت). خصوصيات اين كتاب، كه پس از شهادت امام در خانواده او باقى ماند، در احاديث ائمه اهل بيت بيان شده است. امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد: طول اين كتاب هفتاد ذراع بوده، وبه املاى رسول خدا و خط على بن ابى طالب نگارش يافته است و آنچه كه مردم به آن نيازمندند در آن بيان شده است.(2)
گفتنى است كه اين كتاب پيوسته در خاندان على (عليه السلام) دست به دست مى گشت و امام باقر و امام صادق (عليهما السلام)كراراً از آن حديث نقل كرده و خود
1 . توحيد شيخ صدوق، باب 1، احاديث 21، 22، 23.
2 . بحار الأنوار:26/18ـ66.
صفحه 262
كتاب را نيز به ياران خويش ارائه مى فرمودند و هم اكنون نيز بخشى از احاديث آن كتاب در مجامع حديثى شيعه بالأخص در «وسائل الشيعه» در ابواب مختلف موجود است.
ج ـ الهامات الهى
علوم ائمه اهل بيت (عليهم السلام) سرچشمه ديگرى دارد كه مى توان از آن با عنوان «الهام» ياد كرد. الهام به پيامبران اختصاص نداشته و در طول تاريخ گروهى از شخصيتهاى والاى الهى از آن بهره مند بوده اند.تاريخ، اشخاص متعددى سراغ مى دهد كه با اينكه پيامبر نبودند،اسرارى از جهان غيب بر آنها الهام مى شد و قرآن به برخى از آنها اشاره دارد. چنانكه درباره مصاحب موسى (خضر) كه چند صباحى او را آموزش داد، چنين مى فرمايد:(آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلماً) (كهف/65): او مورد رحمت خاص ما قرار داشته و از خزانه علم خويش به وى دانشى ويژه عطا كرده بوديم.
نيز درباره يكى از كارگزاران سليمان (آصف بن برخيا) يادآور مى شود:(قالَ الّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ)(نمل40): آن كس كه دانشى از كتاب نزد او بود چنين گفت....
اين افراد علم خود را از طريق عادى نياموخته بلكه به تعبير قرآن داراى «علم لدنّى» بوده اند: (عَلّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً).
بنابر اين نبى نبودن، مانع از آن نيست كه برخى از انسانهاى والا طرف الهام الهى قرار گيرند. در احاديث اسلامى كه فريقين نقل كرده اند اين گونه افراد را «محدَّث» مى گويند، يعنى كسانى كه بدون اينكه پيامبر باشند فرشتگان با آنها سخن مى گويند.
بخارى در صحيح خود از پيامبر نقل مى كند كه فرمود:«لَقَدْ كانَ فيمَن
صفحه 263
كانَ قَبلَكُمْ مِنْ بني إسرائيلَ يُكَلَّمونَ مِنْ غير أَنْ يكونُوا أنبياءَ...»(1): قبل از شما در بنى اسرائيل كسانى بودند كه (فرشتگان) با آنها سخن مى گفتند، بدون اينكه پيامبر باشند.
بر اين اساس، ائمه اهل بيت (عليهم السلام) نيز كه مرجع امت در تبيين معارف الهى و احكام دينى مى باشند، برخى از سؤالات را كه پاسخ آن در احاديث پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) يا كتاب على (عليه السلام) وجود نداشت از طريق الهام و آموزش غيبى پاسخ مى دادند.(2)
اصل يكصد و سى و هشتم
احاديث رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مانند قرآن از اعتبار خاصى برخوردار است و سنت پيامبر،همچون كتاب خدا، از مدارك عقيدتى و فقهى مسلمانان به شمار مى آيد. پس از رحلت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، گروهى از مسلمانان زير فشار دستگاههاى حكومتى وقت، از نوشتن احاديث نبوى سرباز زدند ولى خوشبختانه پيروان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) آنى از نگارش حديث غفلت نكرده و پس از رحلت آن حضرت به ضبط حديث پرداختند. در اصل پيشين يادآور شديم كه بخشى از احاديث ائمه اهل بيت (عليهم السلام) از خود پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گرفته شده است.
در طول تاريخ، تربيت يافتگان مكتب اهل بيت (عليهم السلام) مجموعه هاى حديثى بزرگى نوشته اند كه در كتب رجال از آنها ياد شده است. بويژه در قرن چهارم و پنجم هجرى، با استفاده از كتبى كه در زمان خود ائمه (عليهم السلام) و توسط
1 . صحيح بخارى:2/149.
2 . درباره محدَّث و حدود آن به كتاب ارشاد السارى فى شرح صحيح البخارى:6/99 و غيره مراجعه شود.
صفحه 264
شاگردان آنان تأليف شده بود، كتابهاى حديثى جامعى تدوين يافت كه هم اكنون محور عقايد واحكام شيعه به شمار مى رود و ما ذيلاً به اسامى اين كتب و مؤلفان آنها اشاره مى كنيم:
1. كافى، نگارش محمد بن يعقوب كلينى (متوفاى 329) در هشت جلد.
2. من لا يحضره الفقيه، نگارش محمد بن على بن بابويه معروف به شيخ صدوق(306ـ381) در چهار جلد.
3. تهذيب، نگارش محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ طوسى (385ـ 460) در ده جلد.
4. استبصار، نگارش مؤلف پيشين، در چهار جلد.
اينها دومين سرى از جوامع حديثى است كه شيعه در طول تاريخ پر تكاپوى خويش، تا قرن چهارم و پنجم تنظيم كرده است، و چنانكه اشاره شد در عصر خود ائمه يعنى قرن دوم و سوم، جوامعى به نام جوامع اوليه به ضميمه « اصول چهارصدگانه» تأليف يافته بود كه مندرجات همانها به جوامع دوم منتقل گشته است.
از آنجا كه علم حديث پيوسته مورد توجه شيعه قرار دارد، در قرن يازدهم و دوازدهم نيز جوامع ديگرى تنظيم وتأليف شده است كه بحار الأنوار(تأليف محمد باقر مجلسى)، وسائل الشيعه(محمد حسن حرّ عاملى) و وافى(محمدمحسن فيض كاشانى) در ميان آنها شهرتى بسزا دارند.
بديهى است كه شيعه به هر حديثى عمل نمى كند، و در حوزه عقايدْ اخبار آحاد و يا مخالف قرآن و سنت قطعى حجت نيست. همچنين وجود روايت در كتب حديث، لزوماً دليل بر اعتقاد مؤلف آن نمى باشد; بلكه احاديث از نظر اين علماى شيعه به انواع مختلف صحيح، حسن، موثق و
صفحه 265
ضعيف تقسيم مى شود كه هريك احكام و اعتبار خاص خود را دارد و تفصيل آن در علم درايه بيان شده است.
اصل يكصد و سى و نهم
در بخش گذشته به مدارك فقه شيعه (كه ادله چهارگانه كتاب و سنت وعقل و اجماع است) اشاره كرديم. استنباط احكام شرعى ازا ين ادلّه با شرايط ويژه اى كه در علم اصول بيان شده است، اجتهاد ناميده مى شود.
شريعت اسلام، از آنجا كه آخرين شريعت آسمانى بوده و ديگر پس از آن شريعتى نخواهد آمد، بايستى پاسخگوى تمام نيازهاى بشرى در قلمرو زندگى فردى و اجتماعى وى باشد.مسلمانان عصر پيامبر نيز، با همين ارتكاز وبرداشت از كمال وجامعيت اسلام، بود كه سيره پيامبر را راهنماى عمل خويش شمرده و در جميع شئون زندگى چشم به امر و نهى خدا و رسول (صلى الله عليه وآله وسلم)داشتند.
از طرف ديگر مى دانيم حوادث و رخدادها به آنچه كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)وجود داشت منحصر نبوده، و تحولات روزگار پيوسته حادثه هاى نوى مى آفريند كه طبعاً هر يك براى خود حكم شرعى خاصى را مى طلبد.
با توجه به اين دو مطلب، باز بودن باب اجتهاد به روى فقها در طول تاريخ، جنبه يك امر ضرورى را پيدا مى كند. آيا امكان دارد كه اسلام، اين آئين كامل و جامع الهى، نسبت به حوادث نوظهور ساكت باشد و بشريت را در سرپيچهاى تند و نو بنوى تاريخ، سرگشته و بلاتكليف بگذارد؟!
همگى مى دانيم كه علماى علم اصول، اجتهاد را به دو قسم «اجتهاد مطلق» و «اجتهاد در مذهب خاص» تقسيم مى كنند. مثلاً هرگاه فردى در چهار چوب مسلك فقهى ابوحنيفه اجتهاد كند يعنى سعى كند كه نظر او را در
صفحه 266
مورد مسئله اى به دست آورد، اين عمل وى را اجتهاد در مذهب مى نامند; ولى هرگاه مجتهد به مسلك فرد معينى در فقه مقيد نبوده و سعى خود را معطوف به فهم حكم خدا از ادله شرعى سازد (خواه با مسلكى موافق باشد يا مخالف) به آن اجتهاد مطلق مى گويند.
متأسفانه از سال665 هجرى باب اجتهاد مطلق به روى علماى اهل سنت بسته شد(1) و اجتهاد در چارچوب مذاهب فقهى معيّنى محصور ماند كه مسلماً خود نوعى قيد و بند بر دست وپاى استنباط حقجويانه وآزادانه از احكام الهى است.
فقهاى شيعه، بر مبناى كتاب و سنت و اجماع وعقل اجتهاد كرده و كوشش آنها براى درك حقايق و معارف دينى قيدى جز پيروى از ادله شرعيه ندارد. ازينروست كه علماى اين مذهب در پرتو اين اجتهاد زنده و مستمر، فقهى جامع و سازگار با نيازهاى گوناگون و متحول بشرى پديد آورده و گنجينه علمى عظيمى را فراهم ساخته اند. آنچه كه به فقه زنده و زاينده تشيّع كمك كرده اين است كه اين آئين تقليد ابتدايى از مجتهد ميت را ممنوع دانسته و حكم به تقليد از مجتهد حىّ مى كند كه نبض جامعه و زمان را در دست دارد.
فقه شيعه در بسيارى از مسايل با آراى فقيهان ديگر مذاهب موافق بوده و مطالعه كتاب «الخلاف» شيخ طوسى گواه روشن اين مطلب است، چون كمتر فرعى است كه فقه شيعه با رأى يكى از فقهاى چهارگانه و يا فقهاى قبل از آنها هماهنگ نباشد. در عين حال اين مذهب در يك رشته از فروع، رأى خاصى دارد كه به برخى از آنها در چند اصل زير اشاره مى كنيم. زيرا گاه تصور مى شود كه اين فروع ويژه، دليلى مشروع ندارد و يا بر خلاف كتاب و سنت است، در حاليكه جريان بر عكس است.
1 . مقريزى، الخطط:2/344.
صفحه 267
اصل يكصد و چهلم
سنت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) توسط گروهى از صحابه آن حضرت، براى نسلهاى آينده ضبط و نقل شده است، وگفتار او مانند كردار و تقريرش حجت الهى است كه بايد از آن پيروى كرد. بنابر اين اگر يك فرد صحابى سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را نقل كند، هرگاه روايت حائز شرايط حجيت باشد، همگان آن را پذيرفته و طبق آن عمل مى شود.
و همچنين هرگاه فرد صحابى لغت قرآن را معنا كرده و يا حوادث مربوط به عصر رسالت وغيره را نقل كند، گفتار او با توجه به شرط ياد شده، پذيرفته است.
ولى هرگاه صحابى رأى و استنباط خود را از آيه ويا سنت يادآور شود، ويا گفتارى ازا ونقل شود و روشن نباشد كه آيا سنت رسول خدا را نقل مى كند، يا رأى و اجتهاد خويش را، در چنين صورت حجت نخواهد بود، زيرا رأى مجتهد براى مجتهدان ديگر حجيت ندارد. از اين جهت در عمل به قول صحابى بايد ميان رأى واجتهاد او با نقل سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرق نهاد.و شيعه اماميه در صورتى به قول صحابى عمل مى كند كه سنت پيامبر را نقل نمايد.
اصل يكصد و چهل و يكم
بر هر مسلمانى لازم است در مسايلى كه اعتقاد به آنها لازم است، تحصيل يقين كند. ودر اين مورد پيروى از ديگران بدون آنكه براى خود او يقين حاصل شود، جايز نيست، و از آنجا كه اصول و كليات مسايل اعتقادى محدود بوده و از نظر عقل هر يك دليل روشنى دارد، تحصيل يقين در اصول عقايد براى افراد آسان خواهد بود در حالى كه فروع و احكام فقهى دايره اى گسترده دارد، وعلم به آنها در گرو مقدمات بسيارى است كه غالب افراد قادر
صفحه 268
به تحصيل آن نيستند، از اين روى افراد مزبور، به حكم فطرت و سيره خردمندان، بايد به عالمان و مجتهدان در احكام شريعت رجوع كنند و ازاين طريق به تكاليف دينى خود عمل نمايند.
اصولاً انسان، يك فاعل علمى است وكارهاى خود را بر پايه علم استوار مى سازد، هرگاه خود به علم دست يافت، چه بهتر، ودر غير اين صورت از علم ديگران كمك مى گيرد.
در اين جا بايد توجه كرد كه تقليد از مجتهد جامع الشرايط شاخه اى از رجوع به متخصص است و ارتباطى به تقليدهاى بى اساس كه سرچشمه آن تعصبات نژادى و قومى و مانند آن است، ندارد.
برخى از احكام فقهى مورد اختلاف
آيين اسلام تركيبى از «عقيده» و «شريعت» (يا «هستى شناسى»، و«بايدها و نبايدها)» است كه از آن با تعبير اصول و فروع دين نيز ياد مى شود. در مباحث گذشته، طى يك رشته اصول با عقايد شيعه به طور مستدل آشنا شديم. همچنين نظريه شيعه درباره اعتبار احاديث پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و اهل بيت (عليهم السلام)بيان گرديد. اكنون لازم است به طور موجز به روش فقهى شيعه نيز اشاره نموده و برخى از مسائل فقهى را كه اين گروه درباره آن نظر خاصى دارد يادآور شويم.
اصل يكصد و چهل و دوم
همگى مى دانيم كه وضو يكى از مقدمات نماز است. در سوره مباركه مائده مى خوانيم: (يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيديَكُمْ إِلَى المَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤوسِكُمْْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الكَعْبَيْنِ)(مائده/6):اى افراد با ايمان هرگاه براى نماز بپا خاستيد صورت و دستهاى
صفحه 269
خود را تا آرنج بشوييد و سرو پاها را تاكعبين مسح كنيد.
در جمله نخست ( فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيديَكُمْ إِلَى المَرافِق) لفظ «أيدى» به كار رفته كه جمع «يد» است و از آنجا كه اوّلاً كلمه يد در زبان عربى استعمالات مختلفى داشته و گاه صرفاً به انگشتان دست، گاه به انگشتان تا مچ، گاه به انگشتان تا آرنج، و بالأخره گاه به كلّ دست از سر انگشتان تا كتف اطلاق مى شود، و ثانياً مقدار واجب شستن دست در وضو فاصله ميان مرفق تا سر انگشتان است، لذا قرآن لفظ (إِلَى المَرافِق) را به كار برده تا مقدار واجب را بيان نمايد. بنابراين، كلمه «إلى» در (إِلَى المَرافِق) بيانگر مقدار «مغسولٌ به» است، نه «كيفيت» غَسل و شستوى دست (كه مثلاً از بالا به پايين صورت گيرد يا از پايين به بالا)، بلكه كيفيت شستشو مربوط به عرف وعادت مردم است كه معمولاً هنگام نظافت از بالا به پايين مى شويند. فى المثل اگر پزشك دستور دهد پاى بيمار را تا زانو بشوييد،پاى وى را از بالا به پايين مى شويند، نه بالعكس. ازينروى شيعه اماميه معتقد است كه در هنگام وضو صورت و دستها را بايستى از بالا به پايين شست و خلاف آن را صحيح نمى داند.
مطلب ديگر، مسئله مسح پاها در وضوست. فقه شيعه مى گويد بايد پاها را، مسح كرد، نه غَسل; و دليل وى نيز به صورت موجز اين است كه ظاهر آيه ششم سوره مائده حاكى از آن است كه انسان نمازگزار به هنگام وضو دو وظيفه دارد: يكى شستن (در مورد صورت و دست) و ديگرى مسح( در مورد سر و پاها). اين مطلب از تقارن و مقايسه دو جمله زير روشن مى شود:
1. ( فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَأَيديَكُمْ إِلَى المَرافِق);
2. (وَ امْسَحُوا بِرُؤوسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الكَعْبَيْنِ).
چنانچه ما اين دو جمله را به فرد عرب زبانى كه ذهن او مسبوق به
صفحه 270
مشرب فقهى خاصى نباشد ارائه كنيم، بى ترديد خواهد گفت كه طبق اين آيه وظيفه ما نسبت به صورت و دست، شستن; و نسبت به سر و پاها، مسح است.
از نظر قواعد ادبى، لفظ ( أرجلكم)بايد عطف بر كلمه (رؤوسكم) باشد كه نتيجه آن همان مسح پاهاست، و نمى توان آن را بر جمله پيشين(وأيديكم) عطف كرد كه نتيجه آن شستن پاها مى باشد. زيرا لازمه اين امر آن است كه ميان معطوف (وَ أرجلكم) و معطوفٌ عليه (وأيديكم)جمله معترضه (فامسحوا برؤوسكم) قرار گيرد، كه از نظر قواعد عربى صحيح نيست و مايه اشتباه در مقصود مى باشد.
ضمناً در اين قسمت (مسح كردن پاها) فرقى ميان قرائت جرّ و قرائت نصب وجود ندارد و برمبناى هر دو قرائت، كلمه (أرجلكم)عطف بر كلمه (رؤوسكم)است; با اين تفاوت كه اگر بر ظاهر آن عطف شود مجرور، و اگر بر محلّ آن عطف شود منصوب خواهد بود.
روايات متواتر از ائمه اهل بيت حاكى است كه وضو از دو چيز تشكيليافته است: غَسْلَتان و مَسْحَتان; و امام باقر (عليه السلام) در حديثى ضمن توضيح وضوى رسول خدا نقل مى كند كه آن حضرت بر پاهاى خود مسح كشيد.
در خور ذكر است كه نه تنها ائمه اهل بيت در هنگام وضو بر پاها مسح مى كشيدند، بلكه گروهى از صحابه و تابعين نيز بر اين رأى بودند، ولى بعدها به عللى نزد عدّه اى از مسلمانان سنّت مَسح تبديل به غَسل گرديد كه مشروح آن در كتب فقهى آمده است.
صفحه 271
اصل يكصد وچهل و سوم
شيعه معتقد است كه در حال نماز بايد بر زمين يا آنچه كه از آن مى رويد (مشروط به آنكه خوردنى يا پوشيدنى نباشد) سجده كرد; و سجده بر غير اين دو در حال اختيار صحيح نيست. در حديثى كه از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده و اهل سنت نيز آن را نقل كرده اند، به اين مطلب تصريح شده است:«وَ جُعِلَتْ لِيَ الأَرضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً»(1). كلمه «طهور» كه ناظر به تيمم است، نشان مى دهد كه مقصود از «ارض» زمين طبيعى است كه از سنگ و خاك و مانند آن دو تشكيل مى شود.
امام صادق (عليه السلام) نيز مى فرمايد:«اَلسُّجُودُ لا يَجُوزُ إِلاّعَلى الأَرْض أَوْ عَلى ما أَنْبَتَتِ الأَرضُ إِلاّما أُكِلَ أو لُبِسَ».(2)
سيره مسلمانان در عصر رسول گرامى سجده بر زمين مسجد بود كه از سنگريزه ها مفروش شده بود. آنان هنگام گرمى هوا كه سجده بر سنگهاى داغ مشكل بود، سنگريزه ها را به دست مى گرفتند تا خنك شود و به هنگام نماز بر آن سجده كنند. جابر بن عبد اللّه انصارى مى گويد: من نماز ظهر را با پيامبر مى گزاردم; مشتى از سنگريزه در دست گرفته و آنها را دست به دست مى كردم تا خنك شود و به هنگام نماز بر آن سجده كنم.(3)
پيامبر به يكى از صحابه، كه از خاكمال شدن پيشانى دورى جسته بود، دستور داد وگفت: «ترّب وجهك»: صورت خود را خاكمال كن.(4) همچنين اگر احياناً برخى از افراد برگوشه عمامه خود سجده مى كردند، پيامبر آن را از
1 . صحيح بخارى:1/91، كتاب تيمم، حديث 2.
2 . وسائل، ج3، باب 1، از ابواب «ما يسجد عليه» حديث يكم، ص591.
3 . مسند احمد:3/327، حديث جابر، سنن بيهقى:1/439.
4 . كنز العمال:7/465، شماره حديث 19810.
صفحه 272
زير پيشانى آنها مى كشيد.(1)
اين احاديث، همگى گواه آن است كه در عصر رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، وظيفه مسلمانان ابتدا سجده بر سنگ و خاك بوده و آنان هرگز بر فرش و لباس و گوشه عمامه سجده نمى كردند. ولى بعدها وحى الهى به پيامبر ابلاغ كرد كه بر حصير و بوريا نيز مى توان سجده كرد، و روايات بسيارى از سجده پيامبر بر حصير و بوريا حكايت مى كند.(2)
البته در مواقع عذر، گاه برخى از صحابه بر لباس خود سجده مى كردند، چنانكه انس بن مالك مى گويد: ما با پيامبر نماز مى خوانديم. هرگاه يكى از ما از گذاردن پيشانى بر زمين معذور بود بر گوشه عمامه يا لباس خود سجده مى كرد.(3)
بر اين اساس، شيعه اماميه پيوسته بدين اصل مقيّد بوده و صرفاً بر زمين و يا روييدنيهاى غير مأكول و غير ملبوس آن، مانند حصير و بوريا، سجده مى كند; واگر اصرار دارد كه حتى الإمكان بر خاك و سنگ يا حصير و مانند آن سجده كند به پاس اين ادله است. وانگهى بهتر اين است كه مساجد در بلاد اسلامى به گونه اى باشد كه پيروان همه مذاهب بتوانند به وظايف خود عمل نمايند.
در پايان از ذكر نكته اى ناگزيريم، و آن اينكه سنگ و خاك «مسجودٌ عليه»است و نه «مسجودٌ له»(بر آن سجده مى شود; به آن سجده نمى شود). گاه به غلط تصور مى شود كه شيعه براى سنگ سجده مى كند! در حاليكه او،
1 . سنن بيهقى:2/105.
2 . مسند احمد:6/179، 309، 331، 377; و2/ 192ـ 198.
3 . صحيح بخارى:1/101; صحيح مسلم:1/109.
صفحه 273
بسان همه مسلمانان، تنها براى خدا سجده كرده و به عنوان اظهار خضوع و تذلّل در پيشگاه الهى، پيشانى به خاك مى سايد و در دل مى گويد: «أين التّراب و ربّ الأرباب».
اصل يكصد وچهل و چهارم
بر هر مسلمانى لازم است در شبانه روز پنج بار نماز بگزارد كه اوقات شرعى آنها در قرآن و سنت بيان شده است: از ظهر تا غروب وقت نماز ظهر و عصر است; از مغرب تا نيمه شب وقت نماز مغرب و عشاء; و از طلوع فجر تا طلوع آفتاب نيز وقت نماز صبح .
شيعه معتقد است از ظهر تا غروبْ وقت مشترك دو نماز است، جز اينكه به مقدار چهار ركعت از اول وقت، مخصوص نماز ظهر و به مقدار چهار ركعت از آخر وقت، مخصوص نماز عصر مى باشد. بنابر اين، غير از دو وقت اختصاصى مذكور، انسان مى تواند هر دو نماز را در فاصله مزبور هر وقت خواست انجام دهد و از وقت فضيلت آن صرف نظر كند; هر چند بهتر آن است كه آن دو را از هم جدا كند و هر يك را در وقت فضيلت خود كه بعداً بيان مى شود انجام دهد.(1)
امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد: «إذا زالت الشمسُ دَخَلَ الوقتانِ الظهرُ وَ العصرُو إذا غابت الشمسُ دخل الوقتان المغربُ والعشاءُ الآخرة»(2): آنگاه كه خورشيد به وسط آسمان رسيد وقت انجام دادن نماز ظهر و عصر فرا مى رسد و آنگاه كه خورشيد غروب كرد هنگام انجام نماز مغرب و عشاء خواهد بود.
1 . وقت فضيلت ظهر از اول زوال شمس تا وقتى است كه سايه شاخص به اندازه خود شاخص باشد. وقت فضيلت عصر نيز وقتى است كه سايه شاخص دوبرابر مقدار خود شاخص باشد.
2 . وسائل الشيعه:ج3، أبواب مواقيت، باب 4، روايت 1.
صفحه 274
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «إذا زالتِ الشمسُ فقد دخل وقتُ الظهرِ والْعصرِ جميعاً إلاّانّ هذه قبل هذه، ثمّ أنت في وقت منهما جميعاً حتى تغيب الشمس»(1): هنگامى كه خورشيد به حدّ زوال رسيد وقت نماز ظهر وعصر فرا مى رسد; جز آنكه نماز ظهر قبل از نماز عصر انجام مى گيرد. آنگاه تو آزادى كه آن دو را در هر وقتى خواستى بخوانى تا زمانى كه خورشيد غروب كند.
امام باقر (عليه السلام) از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) حكايت مى كند كه آن حضرت نماز ظهر و عصر را بدون هيچ عذر و علتى با هم به جاى آورد.(2)
اصولاً جواز جمع ميان دو نماز در برخى از موارد، مورد اتفاق همه فقهاى اسلام قرار دارد. در عرفه و مزدلفه همه فقها جمع ميان نماز ظهر وعصر يا مغرب و عشاء را جايز مى دانند، همچنانكه گروه زيادى از فقهاى اهل سنت جمع بين دو نماز را در سفر مجاز مى شمرند. تمايز شيعه از ديگران آن است كه گام فراتر نهاده و با استناد به ادلّه فوق (در عين قبول افضليت انجام نمازها در وقت فضيلت خويش) جمع ميان دو نماز را مطلقاً جايز مى داند. حكمت اين امر نيز، همان گونه كه در احاديث بيان شده است، تسهيل امر بر مسلمانان است، و خود پيامبر گرامى در موارد زيادى بدون عذر (مانند سفر، بيمارى و غيره) بين دو نماز جمع مى كرده تا كار را براى امت آسان سازد، كه هركس بخواهد بين نمازها جمع كند و هركس بخواهد آنها را جدا از يكديگر انجام دهد.
مسلم در صحيح خود نقل مى كند كه «صلّى رسولُ اللّه الظهرَ و العصرَ جميعاً والمغربَو العشاءَ جميعاً في غير خوفولا سفر»(3): رسول خدا نماز ظهر و عصر و نيز نماز مغرب و عشاء را با هم به جاى آوردند، بدون اينكه
1 . وسائل الشيعه:ج3، أبواب مواقيت، باب 4، روايت 4 و 6.
2 . وسائل الشيعه:ج3، أبواب مواقيت، باب 4، روايت 4 و 6.
3 . صحيح مسلم:2/151، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر.
صفحه 275
خوفى از دشمن داشته و يا در سفر باشند.
در برخى از روايات به حكمت اين عمل اشاره شده است، چنانكه در يك روايت مى خوانيم «جَمَعَ النبيّ(صلى الله عليه وآله وسلم) بين الظهرِ و العصرِ وبين المغربِ والعشاء فقيل له في ذلك فقال صنعتُ هذا لئلاّ تحرج أُمّتي»(1): پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نماز ظهر و عصر و نيز مغرب و عشاء را با هم به جاى آورد. علت اين امر از ايشان سؤال شد، فرمود: چنين كردم تا امّتم به رنج و سختى نيفتند.
رواياتى كه درباره اقدام رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به جمع بين دو نماز، در صحاح ومسانيد وارد شده، متجاوز از بيست و يك روايت است كه بخشى از آنها مربوط به سفر، و بخش ديگر در غير سفر و مرض و وقت بارانى است. در برخى از آنها به حكمت جمع ميان نمازها، كه همان آسان شدن امر بر مسلمانان مى باشد، اشاره شده است و فقهاى شيعه از همين تسهيل استفاده كرده جمع بين دو نماز را مطلقاًجايز شمرده اند. كيفيت جمع نيز به همان نحوى است كه همه مسلمانان در عَرَفه و مزدلفه يا در سفر جمع مى كنند.
گاهى تصور مى شود مقصود از جمع اين است كه نماز اول را در آخرين وقت(فضيلت) آن (مثلاً هنگام رسيدن سايه شاخص به اندازه خود)، و نماز دوم را در اولين وقت عصر بخواند. با اين كار، فرد نمازگزار در حقيقت هر دو نماز را در وقت خود خوانده است، گرچه يكى در پايان وقت و ديگرى در آغاز آن انجام گرفته است.
اين پندار با ظاهر روايات مخالف است. زيرا همان طور كه گفته شد، كيفيت جمع ميان دو نماز همان است كه همه مسلمانان در عرفه و مزدلفه انجام مى دهند، بدين گونه كه در عرفه هر دو نماز را در وقت ظهر، و در مزدلفه
1 . شرح زرقانى بر موطأ مالك، ج1، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر و السفر، ص 294.
صفحه 276
هر دو را در وقت عشاء مى خوانند. بنابراين، جمعى كه در لسان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)آمده است بايد ناظر به چنين جمعى باشد، نه جمعى كه يكى از نمازها در آخر وقت و ديگرى در اول وقت صورت پذيرد.
گذشته از اين، در برخى از رواياتْ حكمت جمع بين دو نماز، توسعه و تسهيل بر امت معرفى شده است، و در برخى ديگر رفع حرج ; واين امر، در صورتى تحقق مى پذيرد كه دست نمازگزار در جمع صلاتين باز باشد، يعنى بتواند نماز ظهر و عصر يا مغرب و عشاء را(در دايره وقت واسع آنها) در هر زمان كه خواست بخواند تا رفع حرج گردد. علاوه، بر اساس اين نوع تفسير از جمع، بايد گفت كه پيامبر چيز جديدى نياورده، زيرا يك چنين جمعى، قبل از عمل پيامبر نيز جايز بود و هر مسلمانى مى توانست ظهر را در آخر وقت وعصر را نيز در نخستين وقت آن به جا آورد.
فقهاى شيعه درباره جمع ميان دو نماز و ادله آن، رساله هاى گسترده اى دارند كه علاقمندان مى توانند به آن رجوع نمايند.
اصل يكصد و چهل و پنجم
فقه شيعه بر اساس رهنمودهاى كتاب و سنت، قائل به صحت دو نوع ازدواج است: «ازدواج دائم» كه نياز به توضيح ندارد، و «ازدواج موقت» يا «متعه» كه كيفيت آن به شرح زير است:
زن و مردى كه هيچ مانع شرعى (از نسب و رضاع وغيره) بر سر راه ازدواج آنان وجود ندارد پس از تعيين مهريّه، براى مدتى معين با يكديگر پيوند زناشويى برقرار مى سازند و پس از انقضاى مدت بدون اجراى صيغه طلاق از يكديگر جدا مى شوند. ضمناً چنانچه فرزندى از آن دو متولد شد، فرزند شرعى آنان بوده و از هر دو ارث مى برد. زن نيز پس از انقضاى مدت بايد عده شرعى
صفحه 277
نگهدارد، و اگر حملى داشته باشد بايد تا تولد نوزاد صبر كرده و از ازدواج با شخص ديگر خوددارى ورزد.
ازدواج موقت ماهيتاً با ازدواج دائم يكى بوده و كليه احكامى كه بردومى جارى است براولى نيز مترتب است. تفاوت مهمى كه بين اين دو ازدواج وجود دارد در دو مطلب زير خلاصه مى شود:
1. تعيين مدت در ازدواج موقت;
2. عدم وجوب پرداخت نفقه در آن.
چنانچه ازاين دو مطلب بگذريم تفاوتهاى ديگر آنچنان جزئى است كه چندان فاصله اى ايجاد نمى كند.
از آنجا كه اسلام، آيين خاتم و جامع است، براى حل مشكل بحرانهاى جنسى چنين طرحى را تجويز كرده است.جوانى را در نظر بگيريم كه در خارج از كشور مشغول تحصيل يا كار است و توانايى ازدواج دائم را ندارد. در اين صورت تكليف او چيست؟ پيداست كه جوان مزبور بايستى يكى از سه راه زير را برگزيند:
الف ـ خويشتن دارى و محروم ساختن خود از تمتع جنسى;
ب ـ ايجاد رابطه نامشروع با زنان فاسد وبيمار;
ج ـ استفاده از ازدواج موقت با زنى پاكدامن، تحت شرايط خاصى كه در عين رفع مشكل، هزينه اى براى او ايجاد نكند.
پيداست كه در مثال فوق، راه چهارمى وجود ندارد كه جوان ياد شده از آن بهره گيرد(البته اين به آن معنا نيست كه ازدواج موقت، مخصوص چنين شرايطى است، ولى در عين حال چنين مواردى مى تواند حاكى از حكمت تشريع اين حكم باشد).
صفحه 278
ضمناً بايد توجه داشت كه فقهاى ديگر مذاهب نيز نوعى از ازدواج دائمى را تأييد مى كنند كه واقعيت آن همان ازدواج موقت است، وآن اين است كه زن و مردى به صورت دائم با هم ازدواج مى كنند ولى يكى ازآنان يا هر دو مى دانند كه بايستى پس ازمدتى به صورت طلاق از هم جدا شوند. تجويز چنين ازدواجى درست تجويز ازدواج موقت است و فقط در نام با آن فرق دارد.
كتاب خدا و سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، حاكى از مشروعيت ازدواج موقت (متعه) است. قرآن كريم مى فرمايد:(فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورهُنَّ فَرِيضةً) (نساء/24): هرگاه عقد تمتّعى با زنان برقرار كرديد، مهريه آنان را بپردازيد. اكثريت قريب به اتفاق مفسران، نزول اين آيه را مربوط به ازدواج موقت دانسته اند. اصولاً در اين مطلب كه در اسلام چنين ازدواجى تشريع شده، جاى هيچ ترديدى نيست،اگر اختلافى باشد درباره منسوخ شدن يا نشدن است. روايات فريقين حاكى است كه اين حكم منسوخ نشده و تنها به جهاتى در عصر خليفه دوم از اجراى اين حكم جلوگيرى شده است. از قضا سخن خليفه نيز حاكى از جواز و رواج متعه در عصر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بوده و مى رساند كه در اين منع جز رأى شخصى وى، جهت ديگرى در كار نبوده است. زيرا وى چنين گفت: «أيّها النّاس ثلاثٌ كُنّ على عهدِ رسولِ اللّه أنا أنهى عنهُنَّ وَ أُحَرِّمهنَّ و أُعاقِبُ عليهنّ وهي متعة النساء و متعة الحجّ و حيّ على خير العمل»(1):اى مردم سه چيز در زمان رسول خدا معمول بود كه من از آنها نهى مى كنم و هركس را كه مرتكب آنها گردد مورد عقاب و كيفر قرار مى دهم. آن سه چيز عبارت است از متعه زنان، متعه حج، و حى على خير العمل.
شگفت اينجاست كه نهى خليفه درباره مورد نخست و مورد اخير تاكنون به قوّت خود باقى مانده، ولى متعه حج ـ برخلاف نظر خليفه ـ مورد
1 . شرح تجريد قوشجى، مبحث امامت، ص 464، و غيره.
صفحه 279
عمل همه مسلمانان قرار دارد!(مقصود از متعه حج آن است كه زائر خانه خدا ميان عمره و اعمال حج از حال احرام بيرون آيد، و محرّمات احرام بر او حلال شود).
گواه روشن بر اين مطلب كه پيامبر از متعه نهى نكرده، اين است كه بخارى از عمران بن حصين نقل مى كند كه مى گويد: «آيه متعه در كتاب خدا نازل شد، ما هم با رسول خدا به آن عمل نموديم. هرگز آيه اى در تحريم آن نازل نشد و پيامبر از آن نهى نكرد تا درگذشت. آنگاه فردى به رأى خويش درباره آن سخن گفت» (مقصود تحريم متعه توسط خليفه دوم است).(1)
اصل يكصد وچهل و ششم
نماز گزاردن به صورت دست بسته(قبض يا تكفير)، در فقه اماميه بدعت وحرام است. امير مؤمنان مى فرمايد:«لا يَجْمَعُ المسلمُ يَدَيْهِ في صَلاتِهِ وهو قائمٌ بينَ يَدَيِ اللّه يُشَبَّه بأهلِ الكُفرِ من المجوس»(2): نمازگزار دستهاى خود را در حاليكه در برابر خدا ايستاده است روى هم قرار ندهد كه با اين عمل، شيوه مجوسيان كافر را حكايت مى كند.
ابوحميد ساعدى، صحابى بزرگ، براى گروهى از صحابه كه در ميان آنان ابو هريره دوسى، سهل ساعدى، ابو اسيد ساعدى، ابو قتاده، حارث بن ربعى و محمد بن مسلمه نيز حضور داشتند، كيفيت انجام نماز را از رسول خدا حكايت كرد و نيز از مستحبات ريز و درشت آن نام برد، ولى از چنين
1 . نزلت آية المتعة في كتاب اللّه فعملنا بها مع رسول اللّه و لم ينزل قرآن يحرِّمها و لم ينه عنها حتى مات، قال رجل برأيه ما شاء (صحيح بخارى:6/27، بخش تفسير، ذيل آيه 196 از سوره بقره).
2 . وسائل الشيعة، ج4، باب 15 از ابواب قواطع نماز، حديث 7.
صفحه 280
عملى (دست روى دست نهادن در نماز) سخن به ميان نياورد.(1) بديهى است اگر شيوه پيامبر ولو احياناً چنين بود، او يادآور مى شد، ويا حاضران تذكر مى دادند.مشابه حديث ساعدى، از زبان امام صادق(عليه السلام)به وسيله حماد بن عيسى نيز در كتابهاى حديثى ما نقل شده است.(2)
از حديث سهل بن سعد استفاده مى شود كه دست بسته نماز خواندن، بعد از پيامبر به وجود آمده است، زيرا مى گويد: «كانَ النّاسُ يُؤمرون»: به مردم دستور مى دادند. چه، اگر اين كار دستور پيامبر بود، آن را به پيامبر نسبت مى داد.(3)
اصل يكصد و چهل و هفتم
صلاة «تراويح» به پيروى از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از مستحبات مؤكد است. فقه شيعه مى گويد: مستحب است انسان در مجموع شبهاى ماه رمضان هزار ركعت نماز بگزارد. ولى برگزارى اين نمازها به جماعت، بدعت است و بايد به صورت فُرادى در مسجد و بيشتر در خانه برگزار شود. زيد بن ثابت از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه نماز گزاردن مرد در خانه افضل از نمازگزاردن او در مسجد است، مگر نماز واجب كه مستحب است آن را در مسجد بخواند.(4)
امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد: نمازهاى مستحبى را نمى توان با جماعت خواند،و هر نوع بدعت در دين مايه گمراهى بوده و عاقبت آن آتش است.(5)
1 . بيهقى، سنن:2/72، 73، 101، 102; ابو داود سنن:1/194، باب افتتاح الصلاة، حديث 730، 736; ترمذى، سنن:2/98، باب صفة الصلاة.
2 . وسائل الشيعة:4، باب 1 از ابواب افعال الصلاة، حديث 81
3 . فتح البارى:2/224 و سنن بيهقى:2/28.
4 . طوسى: خلاف، كتاب صلاة، مسئله 268.
5 . صدوق، خصال:2/152.
صفحه 281
امام رضا (عليه السلام) نيز در رساله خود كه پيرامون عقايد و اعمال يك فرد مسلمان نگاشته، يادآور شده است كه نماز مستحب را نمى توان به جماعت خواند، و اين كار بدعت است.(1)
از بررسى تاريخچه برگزارى نماز تراويح به صورت جماعت، كه در ميان اهل سنت متداول است، روشن مى شود كه اجتهاد به رأى، به اين عمل مشروعيت بخشيده، تا آنجا كه آن را بدعت حسنه ناميده است.در اين مورد طالبين مى توانند به مدارك ياد شده در پاورقى مراجعه نمايند.(2)
اصل يكصد و چهل و هشتم
همه فقهاء اسلام معتقدند كه تمام غنايم جنگى ميان جهادگران تقسيم مى شود، مگر يك پنجم آن كه بايد در موارد خاصى مصرف شود كه در آيه كريمه قرآن وارد شده است چنانكه مى فرمايد:(وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيء فَانَّ للّهِ خُمُسَهُ ولِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى وَالْيَتامى وَالْمَساكِينَ وَابنِ السَّبيل...) (انفال/41): بدانيد آنچه را كه به غنيمت مى گيريد، يك پنجم آن، از آن خدا و رسول او، و خويشاوندان وى، و يتيمان و تهى دستان و در راه ماندگان است....
تفاوتى كه فقيهان شيعه با ديگر فقهاء دارند اين است كه گروه دوم خمس را منحصر به غنيمت جنگى دانسته و در غير آن قايل به چنين فريضه اى نيستند. و دليل آنان اين است كه اين آيه در مورد غنيمت جنگى وارد شده است.
1 . صدوق ، عيون اخبار الرضا، ج2، ص 124.
2 . قسطلانى، ارشاد السارى: 3/226 ; عينى، عُمدة القارى110/126; شاطبى، الاعتصام:2/291.
صفحه 282
ولى اين مطلب از دو نظر صحيح نيست.
اوّلاً: در لغت عرب به هر چيزى كه انسان به آن دست يابد، غنيمت گفته مى شود، و اختصاص به غنيمت جنگى ندارد، چنانكه ابن منظور مى گويد: «الغنم الفوز بالشيء من غير مشقّة»(1): غنيمت، دست يافتن به چيزى است بدون مشقّت.
گذشته از اين قرآن نيز آن را در نعمت هاى بهشتى بكار برده مى فرمايد: (فَعِنْدَ اللّهِ مَغانِمُ كَثيرة) (نساء/94): نزد خدا پاداشهاى بزرگى است.
اصولاً «غنيمت» در برابر «غرامت» است، هرگاه انسانى بدون بهره گيرى از چيزى محكوم به پرداخت مبلغى شود، نام آن غرامت، و آنگاه كه نفعى به دست آورد، غنيمت نام دارد.
بنابر اين، تخصيص آيه به غنايم جنگى دليلى ندارد و نزول آيه در غنايم جنگى «بدر» دليل بر اختصاص نيست، و قانون تخميس درآمدها قانونِ كلى است و مورد نزول آيه مخصص نيست.
و ثانياً: در برخى از روايات وارد شده است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پرداخت خمس را از هر نوع درآمد واجب كرده است. آنگاه كه گروهى از قبيله عبدالقيس حضور او رسيدند و گفتند: ميان ما و شما، مشركان حايل و مانع اند، و ما فقط در ماههاى حرام (كه امنيت برقرار است) مى توانيم نزد شما بياييم، دستوراتى را كه در سايه عمل به آن وارد بهشت گرديم و ديگران را نيز به آن دعوت كنيم، بيان فرما، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: شما را به ايمان فرمان مى دهم ، آنگاه در تفسير ايمان فرمود: «شهادة أن لا إله إلاّ اللّه، وإقام الصلاة، وإيتاء
1 . لسان العرب، كلمه غَنَم. قريب به اين معناست كلام ابن اثير در النهاية، و كلام فيروز آبادى در قاموس اللغة.
صفحه 283
الزكاة، وتعطوا الخمس من المَغْنَم»(1): شهادت بر يگانگى خدا، و برپاداشتن نماز، و پرداختن زكات و اينكه يك پنجم درآمدها را بپردازيد.
مسلماً غنيمت در اين حديث درآمدهاى غير جنگى است، زيرا مى گويند: ما درنقطه اى هستيم كه دسترسى به پيامبر نداريم، يعنى از ترس مشركان نمى توانيم به مدينه بياييم، اين گونه افراد كه در محاصره مشركان بودند توانايى جهاد با مشركان را نداشتند تا خمس آن را بپردازند.
علاوه بر اين روايات ائمّه اهل بيت (عليهم السلام) بر لزوم پرداخت خمس از هرگونه درآمد تصريح كرده و نقطه ابهامى باقى نگذاشته است.(2)
اينها يك رشته از فروع فقهى است كه شيعه درباره آنها نظر و رويّه اى خاص را برگزيده است. البته اختلاف شيعه با ديگران در مسئله فروع منحصر به موارد ياد شده نيست، و فى المثل در ابواب خمس، وصيت و ارث(3) نيز اختلاف نظر وجود دارد، ولى گذشته از اشتراك شيعه با ديگران در كلّيات احكام، تدريس فقه به صورت تطبيقى و بويژه توجه به آرا و نظريات مستدل خاندان وحى (عليهم السلام)، مى تواند از همين مقدار فاصله اهل سنت با شيعيان نيز بكاهد.
اصل يكصد و چهل و نهم
تمدن اسلامى مرهون تلاشهاى بى وقفه امت اسلامى است. آنان با
1 . صحيح بخارى، ج4، ص 250.
2 . وسايل الشيعه، ج6، كتاب خمس، باب اوّل.
3 . وصيت به وارث از نظر شيعه نافذ است ولى از نظر اهل سنت نافذ نيست. عول و تعصيب در احكام ارث در فقه شيعه باطل و مشكل در آن دو مورد، از طريق ديگرى حل مى شود كه مشروح آن در كتابهاى فقهى آمده است.
صفحه 284
داشتن مليتهاى گوناگون در سايه ايمان وعقيده، در اسلام وخدمت به آن ذوب شدند و همه تلاش خود را در مسير پيشبرد اهداف عالى اسلام بكار گرفتند، و در نتيجه تمدنى را پايه گذارى كردند كه هم اكنون جامعه بشرى مرهون آن تمدن درخشان است.
در اين ميان، شيعه در برافراشتن بناى شكوهمند تمدن اسلامى نقش مؤثرى داشته است، كافى است در اين جا كتابهاى مربوط به علوم و تمدن اسلامى را ورق بزنيم كه همه جا نام دانشمندان شيعه مى درخشد.
در ادبيات و علوم ادبى، كافى است كه پايه گذار آن امير مؤمنان على(عليه السلام)بوده وادامه دهنده راه او شاگردش ابوالأسود دوئلى، وپس از آن شخصيت هاى شيعى كه غالباً در عراق مى زيستند،مانند: مازنى (متوفاى/248)، ابن سكيت (متوفاى /244) ابو اسحاق نحوى (از ياران امام كاظم (عليه السلام) )، خليل بن احمد فراهى مؤلف كتاب «العين» (متوفاى /170)، ابن دريد مؤلف «الجمهرة» (متوفاى /321) وصاحب بن عبّاد، مؤلف كتاب «المحيط»(متوفاى/386) ،آنان و صدها اديب شيعى كه هر يك در عصر خود استوانه لغت و نحو وصرف و يا شعر و عروض بودند.
در علم تفسير، اوّلين مفسر پس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) امير مؤمنان (عليه السلام)وائمه اهل بيت (عليهم السلام) و پس از آنان عبد اللّه بن عباس (متوفاى /68) و ديگر شاگردان آنان بوده اند. و در طول چهارده قرن، صدها تفسير بر قرآن به صورت هاى مختلف نوشته اند و ما سير تاريخى تفسير نگارى شيعه را در مقدمه«تبيان» شيخ طوسى به تفصيل نگاشته ايم.
در علم حديث، شيعه بر ديگر فرق اسلامى تقدم داشته وسنت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)را، روزى كه نوشتن حديث در عصر خلفا ممنوع بود، با نوشتن ومذاكره، حفظ كردند. در اين باره مى توان از «عبد اللّه بن ابى رافع»،
صفحه 285
«ربيعة بن سميع» و «على بن أبى رافع» از ياران امام على (عليه السلام) وسپس شخصيتهايى از شاگردان امام سجاد وحضرت صادق و باقر (عليهم السلام)ياد كرد.
رُشد حديث در عصر حضرت صادق (عليه السلام) به جايى رسيد كه حسن بن على الوشّاء مى گويد: و من در مسجد كوفه نهصد محدّث را ديدم كه همگان مى گفتند: حدثني جعفر بن محمد(عليهما السلام) .(1)
در قلمرو فقه، در مكتب پيشوايان اهل بيت (عليهم السلام)مجتهدان برجسته اى تربيت شده اند مانند: ابان بن تغلب (متوفاى /141)، زرارة بن اعين(متوفاى /150) ، محمد بن مسلم (متوفاى /150) ، صفوان بن يحيى بجلى مؤلف سى كتاب (متوفاى/210هـ) وصدها مجتهد توانا و محقّق مانند شيخ مفيد، وسيد مرتضى و شيخ طوسى و ابن ادريس ومحقّق حلّى و علامه حلّى كه آثار گرانبهايى از خود به يادگار نهاده اند.
شيعه نه تنها در اين علوم تلاشگر وخدمتگزار بوده، بلكه در ديگر علوم مانند تاريخ و مغازى، رجال و درايه، شعر و ادب نيز خدمات شايانى را به جهان اسلام عرضه كرده است كه ذكر نام واسامى آنان در اين مختصر نمى گنجد.
آنچه گفته شد مربوط به علوم نقلى است ، ولى در علوم عقلى مانند كلام وفلسفه بر تمام مذاهب، تقدم داشته اند، زيرا شيعه بيش از تمام فرقه هاى اسلامى به عقل بها داده است. و با الهام از گفتارهاى امير مؤمنان و فرزندان معصوم او(عليهم السلام) در تبيين عقايد اسلامى بيش از حد كوشش كرده، ومتكلمان عاليقدر و فلاسفه بزرگ به جهان اسلام تحويل داده است، و كلام شيعى يكى از پربارترين مكاتب كلام اسلامى است كه علاوه بر كتاب و سنت
1 . نجاشى، شماره79.
صفحه 286
از عقل وخرد به نحو شايسته بهره مى گيرد.
يكى ازپايه هاى تمدن علمى، شناخت عالم طبيعت و قوانين آن است، و در عصر حضرت صادق (عليه السلام) شاگرد نامدار او جابر بن حيان در علوم طبيعى به پايه اى رسيد كه او را امروز پدر علم شيمى مى نامند.
و در تدوين علوم جغرافيا، احمد بن ابى يعقوب، معروف به يعقوبى (متوفاى /290) نخستين جغرافى دانى است كه كشور پهناور اسلامى را زير پا نهاد وكتابى به نام «البلدان» نگاشت.
اين تلاش همه جانبه توسط دانشمندان شيعه از قرن نخست هجرى تا به امروز ادامه داشته و در اين راه حوزه ها و مدارس و دانشگاههاى فراوانى تأسيس كرده اند كه پيوسته در راه علم و دانش خدمتگزار بشريت بوده است. آنچه گفته شد اشاره اى گذرا به نقش شيعه در علم و تمدن اسلامى بود، براى آگاهى بيشتر به كتابهاى مربوط به اين موضوع رجوع فرماييد.(1)
اصل يكصد و پنجاهم
شيعه اماميّه، اختلاف در فروع را مانع از اخوّت اسلامى و وحدت صفوف مسلمين در برابر استعمار نمى داند و همچنين معتقد است كه با برگزارى مناظرات و مذاكرات علمى در محيط آرام، مى توان به بسيارى از مشكلات و اختلافات فكرى و فقهى (كه احياناً مانع اتحاد و همبستگى سياسى مسلمين جلوه مى كند) خاتمه بخشيد. اصولاً اختلاف در سلايق و افكار، غريزىِ بشر بوده و بستن باب نِقاش و مذاكره علمى بر روى
1 . فهرست ابن نديم، رجال نجاشى، فهرست شيخ طوسى، تأسيس الشيعة، الذريعة إلى تصانيف الشيعة، أعيان الشيعة، وجلد ششم از بحوث فى الملل والنحل و كتب ديگر.
صفحه 287
انديشمندان، مايه مرگ علم و دانش، و ميرايىِ تفكر و انديشه است. ازينروى بزرگان ما در تمام اعصار كوشيده اند كه با طرح مباحث علمى و عقيدتى به روشن ساختن حقايق بپردازند و عملاً نيز از هرنوع اتحاد و همدلى مسلمين بر ضدّ دشمنان قسم خورده اسلام همواره استقبال كرده اند.
و شعار همه متفكران ومصلحان شيعه اين است كه:
«بُني الإسلامُ على دعامتين:
كلمةُ التوحيد، وتوحيدُ الكلمة».
اسلام بر دو پايه استوار گرديده است:
1. يكتاگرايى و يكتاپرستى
2. اتحاد و همبستگى.
***
پروردگارا، پرچم اسلام را در سرتاسر جهان به اهتزاز در آور! تفرقه افكنان را كه به سود استعمارگران عمل مى كنند نابود فرما! وبر توانايى و قدرتمندى مسلمانان در برابر مشركان و منافقان و خودباختگان بيفزا، و ما را به راه راست هدايت فرما!
بمنّك و كرمك