يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 - الأحد 30 جمادى الثّانيه 1433 - Sun 20 May 2012
 
  • صفحه اصلي سايت
  • نسخه آر اس اس
  • ارتباط با ما
  • سايت عربي
  • آدرس دفاتر
 
 
 
:: منشور عقايد اماميّه ::



صفحه 119

بخش ششم

كليات عقايد

5

نبوّت خاصه


صفحه 120


صفحه 121

اصل هفتادم

در فصل گذشته درباره نبوت به صورت كلى سخن گفتيم، در اين فصل درباره خصوص نبوت پيامبر اسلام يعنى حضرت محمد بن عبد اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) سخن مى گوييم. قبلاً يادآور شديم كه نبوت پيامبران از سه طريق قابل اثبات است:

الف ـ معجزه اى كه همراه با دعوى نبوت آورده مى شود;

ب ـ گردآورى قرائن و شواهد، كه به صدق دعوى اوگواهى مى دهند;

ج ـ تصديق پيامبر پيشين.

نبوت پيامبر اسلام را مى توان از هر سه راه فوق اثبات كرد، كه ما به صورت فشرده آنها را بيان مى كنيم.

قرآن يا معجزه جاودان

تاريخ قطعى گواهى مى دهد كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) دعوت خود را با معجزات گوناگون مطرح ساخته است. ولى در ميان اين معجزات، حضرت روى يكى از آنها ـ كه در حقيقت معجزه جاودان اوست ـ تأكيد اساسى داشت: وآن قرآن كريم است.

پيامبر اسلام نبوت خويش را با آوردن اين كتاب آسمانى اعلان نموده و جهانيان را به مقابله با آن دعوت كرد، و به رغم تحدّى آشكار و قاطع قرآن، هيچكس نتوانست در عصر بعثت مانند آن را بياورد. امروز نيز پس از گذشت قرنها، قرآن همچنان تحدّى خود را اعلان كرده و مى گويد:(لَئِنِ اجْتَمَعَتِ


صفحه 122

الإِنْسُ والجنُّ على أَنْ يَأْتُوا بِمثلِ هذَا القُرآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهيراً)(اسراء/88):بگو اگر انس وجن دور هم گرد آيند كه كتابى مانند اين قرآن بياورند، نمى توانند نظير آن را بياورند، هرچند برخى از آنان به برخى ديگر يارى رسانند. قرآن در اينجا در مقام تحدّى مى گويد:اى پيامبر، بگو اگر مى توانند كتابى مثل اين قرآن بياورند، و در جاى ديگر به كمتر از اين حدّنيز تنزّل فرموده و مى گويد: بگو اگر مى توانند، مانند ده سوره و حتى يك سوره از سوره هاى قرآن را بياورند.

(قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِسُوَر مِثلِهِ مُفتَرَيات) (هود/13).

( فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ) (بقره/23).

مى دانيم كه، دشمنان اسلام در طول 15 قرن كه از پيدايش اين دين مى گذرد، براى ضربه زدن به اسلام از هيچ تلاشى فروگذار نكردند، وحتى از اتهام پيامبر اسلام به سحر و جنون و مانند آن باز ننشستند،ولى هرگز نتوانستند از پس مقابله با قرآن برآيند. چنانكه امروز نيز همه نوع فكر و انديشه و ادوات را در اختيار دارند ولى توان پاسخگويى به اين تحدّى قاطع و آشكار قرآن را ندارند، و اين خود گواه آن است كه قرآن، چيزى فوق سخن انسان است.

اصل هفتاد و يكم

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) معجزات گوناگونى داشت، كه شرح آن در كتب تاريخ و حديث ضبط شده است. امّا در آن ميان، معجزه جاويدان او كه در تمامى ادوار مى درخشد، قرآن كريم است و سرّاينكه رسول گرامى اسلام با چنين معجزه اى از ديگر پيامبران امتياز يافته، اين است كه آئين او، آئينى خاتم و جاودانه است، و آئين جاودانه نياز به معجزه اى جاودان دارد تا در هر عصر و نسلى برهان قاطع نبوت باشد، و افراد بشر در طول قرون بتوانند بدون مراجعه به


صفحه 123

اقوال ديگران مستقيماً به آن مراجعه كنند.

قرآن از جهات مختلفى جنبه اعجاز دارد، كه بحث گسترده درباره يكايك آنها از گنجايش اين رساله بيرون است و ما به طور فشرده آنها را يادآور مى شويم:

در روز نزول قرآن، نخستين چيزى كه چشم جهان عرب و استادان سخن و بلاغت را گرفت همان زيبايى كلمات، شگفتى و تازگى تركيب، و برترى معانى قرآن بود كه از مجموع آن به فصاحت و بلاغت تعبير مى كنند. اين ويژگى بر عرب آن روز (و امروز) كاملاً مشهود بوده و از همين رو پيامبر گرامى با تلاوت برخى از آيات قرآن و دعوت مكرّر به تحدّى، قهرمانان عرصه سخن و استادان بلاغت را به خضوع و خشوع وامى داشت و وادارشان مى كرد كه در برابر عظمت كلام او انگشت حيرت به دندان گرفته، و به فوق بشرى بودن آن اذعان كنند.

وليد بن مغيره، استاد سخن و شعر قريش، پس از شنيدن آياتى چند از پيامبر اكرم درباره آن چنين داورى كرد:«به خدا سوگند، هم اكنون از محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) سخنى شنيدم كه نه به سخن انسانها، و نه به سخن جنّيان مى ماند. سخنى است داراى شيرينى و زيبايى خاص. شاخه هاى كلام وى پربار، و ريشه آن پربركت است; سخنى است والا كه هيچ سخنى برجسته تر از آن نيست، يعنى هرگز قابل رقابت نمى باشد».(1)

اين تنها وليد بن مغيره نيست كه در برابر جمال ظاهرى و شكوه معنوى قرآن سر تعظيم فرود آورده است، بلكه ديگر بلغاى عرب نيز نظير عتبة بن ربيعة و طفيل بن عمرو نيز اظهار عجز كرده و به اعجاز ادبى قرآن اعتراف كرده اند.


1 . مجمع البيان، 5/387.


صفحه 124

البته، عرب جاهلى به علت پايين بودن سطح فرهنگ خويش، از قرآن جز اين جنبه از اعجاز را درك نمى كرد، امّا زمانى كه اسلام، خورشيدوار، بر ربع مسكون جهان تابيد، متفكران جهان به غور و تأمّل در آيات بلند اين كتاب پرداخته و علاوه بر جهات ادبى، از جهات ديگر قرآن نيز كه هر يك مستقلاً گواهى روشن بر ارتباط آن با عالَمِ قدس است بهره گرفتند و در هر عصر، نكته هايى تازه از حقايق بى پايان آن آموختند، كه اين رشته همچنان ادامه دارد....

اصل هفتاد و دوم

در اصل پيش، اعجاز ادبى قرآن را به اختصار بيان كرديم. اكنون برآنيم كه به طور فشرده به جلوه هاى ديگرى از اعجاز قرآن اشاره كنيم. اگر اعجاز ادبى قرآن، تنها براى كسانى قابل درك است كه در زبان عربى مهارت كافى داشته باشند، خوشبختانه ديگر جلوه هاى اعجاز قرآن براى ديگران نيز قابل فهم است.

الف ـ آورنده قرآن، يك فرد امّى و درس ناخوانده است; نه مدرسه اى رفته، نه در برابر استادى زانو زده، و نه كتابى را خوانده است، چنانكه مى فرمايد: (وَماكُنْتَ تَتْلُوا من قبلِهِ مِنْ كتاب ولا تَخُطُّهُ بيمينِك إذاً لارتابَ المُبْطِلونَ)(عنكبوت/48): پيش از اين نه كتابى مى خواندى و نه با دست چيزى مى نوشتى، كه اگر غير از اين بود باطل گرايان ]در حقانيت رسالت تو[ ترديد مى كردند.

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) اين آيه را بر مردمى تلاوت كرد كه از كارنامه زندگى او كاملاً مطلع بودند. طبعاً اگر وى سابقه تحصيل داشت او را در اين ادعا تكذيب مى كردند، و اگر مى بينيم برخى او را متهم مى كردند كه «قرآن را بشرى


صفحه 125

به وى مى آموزد»(1) اين تهمت نيز بسان ديگر تهمتها كاملاً بى اساس بود، چنانكه قرآن اين اتهام را رد كرده و مى فرمايد:«آن كس كه مى گويند قرآن را به پيامبر آموخته، از غير عرب است، در حاليكه زبان قرآن زبان عربى فصيح است.(2)

ب ـ قرآن طى مدت بيست و سه سال در شرايط گوناگون (صلح و جنگ، سفر وحضر، و...) توسط پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) تلاوت شده است. طبيعت يك چنين سخن گفتنى ايجاب مى كند كه درگفتار گوينده نوعى دوگانگى بلكه چندگانگى پيش آيد. مؤلفانى كه كتاب خود را در شرايطى يكسان و با رعايت اصول هماهنگى مى نويسند، چه بسا دچار اختلاف و ناهماهنگى در كلام مى شوند، چه رسد به كسانى كه سخنى را به تدريج، و در اوضاع و احوال مختلف، القا مى كنند.

در خور توجه است كه قرآن كريم درباره موضوعات گوناگون از الهيّات، تاريخ، تشريع و قانونگذارى، اخلاق، طبيعت و غيره سخن گفته، و در عين مجموعه آن وى از سر تا به بُن داراى عاليترين نوع هماهنگى و انسجام از نظر محتوا، و سبك سخن گفتن است. قرآن خود اين جنبه از اعجاز را يادآور شده و مى فرمايد:(أَفَلا يَتَدبَّرُونَ الْقُرآنَ وَ لَو كانَ مِنْ عِنْدِ غيرِ اللّهِ لَوَجَدوا فيهِ اخْتلافاً كثيراً)(نساء/82): آيا در قرآن تدبّر نمى كنند؟ اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف بسيار مى يافتند.

ج ـ قرآن كريم، فطرت ثابت انسان را مدّنظر قرار داده و بر اساس آن قانونگذارى كرده است. در نتيجه اين بينش اساسى، به همه ابعاد روح و زواياى حيات انسان توجه كرده و اصولى كلى را، كه هرگز كهنگى و زوال نمى پذيرد، يادآور شده است.


1 . نحل/103.

2 . نحل/103.


صفحه 126

از ويژگيهاى قوانين كلّى اسلام آن است كه در شرايط گوناگون و محيط هاى مختلف قابل اجراست، و مسلمانان زمانى كه بر بخش عظيمى از جهان دست يافته بودند، در پرتو همين قوانين، قرنها جوامع بشرى را با قدرت و عظمت اداره كردند. امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد: «إنّ اللّهَ لم يدَعْ شيئاً تحتاجُ إليه الأُمّة إلاّ أنْزله في كتابِه و بيَّنه لرسُولهِ و جَعَلَ لكلّ شيء حدّاً و جَعَل عليه دليلاً»(1): خداوند هيچ چيزى را كه مردم به آن نيازمندند وانگذارده مگر اينكه در كتاب خود از آن سخن گفته و براى رسول خود حكمش را توضيح داده است، و براى هر چيزى حدى، و براى هر حدى دليلى معين كرده است.

اصل هفتاد و سوم

د ـ قرآن در آيات مختلف به مناسبتهاى گوناگون اسرار جهان آفرينش را كه بشر آن روز از آن آگاهى نداشت بيان كرده است، وكشف اين اسرار براى فرد درس نخوانده كه در يك جامعه بى خبر از همه چيز زندگى مى كند، جز از طريق وحى امكان پذير نيست. كشف قانون جاذبه از افتخارات علم جديد به شمار مى رود و اينك استوارى كاخ آفرينش را برپايه آن تفسير مى كنند. قرآن در جمله بسيار كوتاهى پرده از اين قانون برداشته و مى فرمايد:(اللّهُ الّذي رَفَعَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها) (رعد/2): خدايى كه آسمانها را بدون ستون مرئى برافراشته است. كشف قانون زوجيت عمومى يكى ديگر از دست آوردهاى علم جديد است، و قرآن كريم در روزگارى كه كمترين اطلاعى در اين باره موجود نبود از آن خبر داده مى فرمايد:(وَ مِنْ كُلِّ شَيْء خَلَقْنا زَوجينِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) (ذاريات/49): از هرچيزى جفت آفريديم، باشد كه متذكر شويد. و


1 . كافى: 1/59.


صفحه 127

نمونه هاى ديگر كه در كتابهاى تفسير وكلام يا دائرة المعارف بيان شده اند.

هـ ـ قرآن پيش از وقوع برخى حوادث، قاطعانه از آنها خبر داده و گزارهاى وى نيز دقيقاً به وقوع پيوست است. نمونه هاى اين امر زياد است كه تنها به يك مورد آن اشاره مى كنيم: روزى كه روميان خداپرست مسيحى، مغلوب ساسانيان آتش پرست گرديدند; مشركان عرب اين ماجرا را به فال نيك گرفته و گفتند مانيز بر خداپرستان جزيرة العرب (مسلمانان) پيروز خواهيم شد. قرآن در آن موقع قاطعانه خبر داد:(غُلِبَتِ الرُّومُ * في أَدْنَى الأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنينَ للّهِ الأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ).(روم/2ـ4): روميان در نزديكترين زمين (به ديار عرب) مغلوب شدند،و آنان پس از اين شكست، در مدت كمى (ميان سه تا نه سال) بر حريف پيروز خواهند شد. چيزى نگذشت كه اين پيشگويى به وقوع پيوست، و همزمان هر دو گروه خداپرست (مسيحيان روم و مسلمانان عربستان) بر دشمنان خويش (ايران ساسانى و مشركان قريش) پيروز شدند. از اين جهت در ذيل آيه از سرور و شادمانى مؤمنان سخن مى گويد و مى فرمايد:(يَوْمَئِذ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ) زيرا اين دو پيروزى همزمان رخ دادند.

و ـ قرآن زندگانى پيامبران و امتهاى پيشين را در سوره هاى مختلف با تعبيرهاى گوناگون بيان كرده است. اين سرگذشتها در كتب عهدين (تورات و انجيل)نيز وارد شده است، ولى به هنگام مقايسه روشن مى شود كه قرآن يكسره وحى الهى است، ولى آنچه در عهدين آمده از دستبرد تحريفگران مصون نمانده است.در گزارش قرآن از زندگى پيامبران، كوچكترين مطلبى بر خلاف عقل و فطرت بى تناسب با مقام والاى پيامبران وجود ندارد، در حاليكه در قصص عهدين اين نوع نارساييها فراوان است.در اين زمينه تنها مقايسه ميان قرآن با عهدين در مورد سرگذشت آدم كافى است.


صفحه 128

اصل هفتاد و چهارم

قرائن و شواهد نبوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)

گردآورى قرائن و شواهدـ چنانكه قبلاً گفتيم ـ از امورى است كه مى تواند صدق دعوى پامبران را اثبات كند. در اينجا برآنيم كه به طور فشرده، به قرائنى كه دال بر صحت دعوى پيامبر اسلام است اشاره كنيم. اين قرائن عبارتند از:

الف ـ سوابق زندگى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم): مردم قريش پيامبر اسلام را پيش از مبعوث شدن به رسالت، محمد «امين» خوانده و اشياى گرانبها را نزد اوبه امانت مى گذاشتند. زمانى كه در تجديد بناى كعبه براى نصب حجرالاسود ميان چهار قبيله اختلاف رخ داد، همگان پذيرفتند كه اين كار را عزيز قريش، يعنى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، انجام دهد. زيرا او مردى امين و پاكدامن است.(1)

ب ـ وارستگى از آلودگيهاى محيط: پيامبر اسلام در محيطى پرورش يافته بود كه در آن جز بت پرستى، قماربازى، زنده به گور كردن دختران، خوردن مردار وخون،و ستم و يغماگرى حاكم نبود. مع الوصف در چنين محيطى او انسانى والا بود كه به هيچوجه آلوده به اين گونه رذايل عقيدتى واخلاقى نشد.

ج ـ محتواى دعوت: وقتى به محتواى دعوت پيامبر مى نگريم مى بينيم وى مردم را درست بر ضد آنچه كه در محيط وى رواج داشت فرا مى خواند. آنهابت پرست بودند، او به توحيد دعوت كرد; معاد را انكار مى كردند، او ايمان به معاد را شرط اسلام شمرد; دختران را زنده به گور كرده و براى زن كمترين ارزشى قائل نبودند، امّا او كرامت انسانى را به زن بازگرداند، ربا خوار و ثروت اندوز بودند، او از رباخوارى وتكاثر نهى نمود، ميگسارى و قمار رايج بود، او اين امور را كردار شيطانى ناميد و اجتناب از آن را فرض دانست....


1 . سيره ابن هشام، ج1، 209.


صفحه 129

د ـ ابزار دعوت: وسايل و ابزارى كه پيامبر براى نشر دعوت خود از آن كمك گرفت، كاملاً انسانى و اخلاقى بود. حضرتش هرگز از روشهاى ضد انسانى همچون بستن آب بر دشمن و آلوده كردن آن، بريدن درختان و غيره كمك نگرفت. بلكه توصيه مى كرد به زنان و كودكان و پيرمردان آزار نرسانند، درختان را قطع نكنند، و پيش از اتمام حجت به دشمن، جنگ را شروع ننمايند. از منطقِ ماكياوليستى «هدف، كاربرد هرگونه وسيله را مجاز مى سازد» بيزار بود و براى نمونه در جنگ خيبر، پيشنهاد فردى را براى به زانو درآوردن دشمن از راه مسموم كردن آب آنها نپذيرفت.تاريخ زندگانى وى، سرشار از برخوردهاى كريمانه با دشمنان است.

هـ ـ شخصيت و خصال گروندگان: ملاحظه روحيات، افكار و رفتار كسانى كه به پيامبر ايمان آورده اند مى تواند پايه صدق گفتار او را روشن سازد. بديهى است هرگاه دعوت كسى در انسانهاى ممتاز جامعه مؤثر افتد، نشانه صدق و حقانيت دعوت اوست، ولى هرگاه افراد دنياپرست دور وى را بگيرند، نشانه ضعف ادعاى او خواهد بود. در ميان گروندگان راستين به پيامبر اسلام انسانهاى والايى مانند امير مؤمنان على (عليه السلام)، جعفر بن ابى طالب، سلمان، ابوذر، بلال، مصعب، ابن مسعود، مقداد و عمّار را مى بينيم كه تاريخ به خصايل انسانى و زهد و تقوى و جهاد و ايثار و پاكى و درستى آنان اعتراف دارد.

و ـ تأثير مثبت در محيط، و پى ريزى يك تمدن عظيم و با شكوه: پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)در مدت بيست و سه سال، وضع جزيرة العرب را دگرگون ساخت. آن حضرت از انسانهاى يغماگر، افرادى امين، و از افراد بت پرست، موحّدانى فرهيخته و پا برجا تربيت كرد كه نه تنها تمدنى با شكوه را در محيط سكونت خود برپا ساختند، بلكه تمدن بى نظير اسلامى را به مناطق ديگر نيز گسترش


صفحه 130

دادند. جعفر بن ابى طالب (عليهما السلام)، از مسلمانان صدر اسلام، بر همين نكته مُهر تأكيد نهاد و در جواب سؤال فرمانرواى حبشه چنين گفت:

«اى فرمانروا، خدا در ميان ما پيامبرى را برانگيخت كه ما را از بت پرستى و قمار باز داشت و به نماز و زكات، دادگرى و نيكوكارى، و كمك به خويشاوندان امر فرمود و از فحشا و مُنكَر و ستم نهى كرد».(1)

اين قرائن و نظاير آنها مى تواند ما را به صدق گفتار پيامبر اسلام وحقانيت مرام وى رهنمون گردد. قطعاً فردى با اين خصوصيات، در ادعاى نبوت و ارتباط با جهان غيب، صادق بوده است، چنانكه قرائن ديگر نيز دقيقاً مؤيّد اين مطلب است.

اصل هفتاد و پنجم

تصديق پيامبر پيشين: يكى از طرق اثبات دعوى نبوت، تصديق پيامبر پيشين است. زيرا فرض اين است كه نبوت پيامبر پيشين با دلايل قطعى ثابت شده، و طبعاً گفتار او مى تواند سندى قاطع بر استوارى نبوت بعدى قلمداد شود. از برخى آيات قرآن استفاده مى شود كه اهل كتاب،پيامبر اسلام را همچون فرزندان خود، مى شناختند، يعنى نشانه هاى نبوت وى در كتب آسمانى آنان بيان شده است.پيامبر اسلام مدّعى اين معنا شد و كسى نيز او را تكذيب نكرد، چنانكه مى فرمايد: (الّذينَ آتَيْناهُمُ الكِتاب يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَإِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ ليَكْتُمُونَ الحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُون)(بقره/146):كسانى كه به آنان كتاب داده ايم (يهود و نصارى) پيامبر را بسان فرزندان خود نيك مى شناسند و گروهى از آنان، با آنكه حقيقت را مى دانند، آن را پنهان مى كنند.


1 . سيره إبن هشام، ج1، ص59و 360.


صفحه 131

پيامبر اسلام مدعى گشت كه عيسى (عليه السلام) درباره او بشارت داده و گفته است،من شما را به آمدن پيامبرى پس از خود نويد مى دهم كه احمد نام دارد:(وَمُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدي اسمُهُ أَحْمَدُ)(صف/6) و اهل كتاب اين ادعا را انكار نكردند، هرچند از اظهار حقيقت نيز سرباز مى زدند. ضمناً جالب است بدانيم كه كتاب انجيل با آنكه قرنهاست دستخوش تحريف شده، مع الوصف در انجيل يوحنا (فصلهاى 14، 15، 16) پيش بينى مسيح از آمدن شخصى به نام «فارقليطا» (=ستوده = محمد) وجود دارد كه پژوهندگان مى توانند به آن مراجعه كنند.(1)

اصل هفتادو ششم

چنانكه قبلاً اشاره داشتيم، معجزات پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) منحصر به قرآن نبوده است، بلكه آن حضرت گاه در مناسبتهاى مختلف به منظور اقناع مردم دست به اعجاز مى زد. د راين زمينه بايد خاطرنشان ساخت كه، اصولاً يك محاسبه عقلى وجود معجزاتى غير از قرآن را در زندگانى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) ثابت مى كند: پيامبر براى حضرت موسى از 9 معجزه سخن مى گويد(2) و براى حضرت مسيح نيز 5 معجزه را متذكر مى شود.(3) آيا مى شود پذيرفت پيامبر اسلام، كه خود را برتر از پيامبران گذشته و خاتم آنان مى شمرد، خود با نقل اين همه معجزات گوناگون براى پيامبران قبلى، تنها يك معجزه داشته باشد؟! و آيا مردم، با توجه به صدور آن همه معجزات از پيامبران پيشين، تمناى معجزات مختلف از پيامبر نداشتند و به ديدن يك معجزه از وى اكتفا مى كردند؟!


1 . در اين باره به كتابهايى كه بشارات عهدين درباره پيامبر اكرم را گرد آورده اند، مراجعه شود مانند كتاب انيس الاعلام.

2 . سوره اسراء/101.

3 . آل عمران/49.


صفحه 132

وانگهى قرآن معجزات متعددى را براى پيامبر ذكر كرده است كه ذيلاً بدانها اشاره مى كنيم:

الف ـ شق القمر: زمانى كه مشركان ايمان خود را منوط به دو نيم شدن ماه به اشاره پيامبر دانستند، حضرت به اذن الهى اين كار را انجام داد، چنان كه قرآن مى فرمايد: (اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ القَمَرُ * وَ إِنْ يَرَوا آيةً يُعرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِّرٌ) (قمر/1ـ2): رستاخيز نزديك شد، و ماه به دو نيم گشت، اگر آيتى (معجزه اى) را ببينند روى برگردانده و مى گويند سحرى است مستمر. ذيل آيه كاملاً گواه آن است كه مقصود از آيه، شكافتن ماه در روز رستاخيز نيست، بلكه مربوط به عصر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) است.

ب ـ معراج ـ پيامبر اكرم در يك شب از مسجد الحرام در مكّه به مسجد اقصى در فلسطين، و از آنجا به جهان بالا رفت سيرى چنين عظيم در زمانى آن سان كوتاه، از ديگر معجزات پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)است كه در قرآن نقل شده است، و قدرت الهى بالاتر از آن است كه عوامل طبيعى مانع از عروج فرستاده وى به عالم بالا باشد.(1)

ج ـ مباهله با اهل كتاب ـ پيامبر براى اثبات حقانيت خود عده اى از اهل كتاب را به مباهله دعوت كرد و گفت بياييد تا خود، فرزندان و زنانمان به مباهله برخيزيم. مسلّم است كه مباهله به نابودى يكى از دو طرف منتهى مى شد ولى او آمادگى خود را اعلان كرد و در نتيجه آن گروه از اهل كتاب، با مشاهده قاطعيت و استوارى پيامبر اسلام و اينكه وى عزيزترين كسان خويش را بى پروا به عرصه مباهله آورده است، عقب نشينى كردند. و تن به قبول شرايط پيامبر دادند.(2)


1 . اسراء/1.

2 . آل عمران/61.


صفحه 133

در اخبار از غيب قبلاً يادآور شديم كه حضرت مسيح از غيب خبر مى داد.(1) پيامبر گرامى اسلام نيز از طريق وحى از غيب خبر مى داد كه يكى از آنها پيروزى روميان بر ايرانيان (2) و ديگرى فتح مكه (3) بود.

اينها يك رشته معجزاتى است كه ذكر آن در خود قرآن آمده است. افزون بر اين، مورخان و محدثان اسلامى معجزات بسيار ديگرى براى آن حضرت نقل كرده اند، كه مجموع آنها از تواتر اجمالى برخوردار است.


1 . آل عمران/49.

2 . روم/2.

3 . فتح/27.


صفحه 134

ويژگيهاى نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

دعوت پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) ويژگيهايى دارد، كه مهمترين آنها چهار چيز است و ما در طى سه اصل به بيان آنها مى پردازيم.

اصل هفتاد و هفتم

دعوت و آيين پيامبر اسلام جهانى است و به قوم و منطقه خاصى اختصاص ندارد، چنانكه مى فرمايد:(وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّكافّةً لِلنّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً) (سباء/28): ما تو را، بشارت دهنده و ترساننده، براى عموم مردم فرستاديم. نيز مى فرمايد: (وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّرَحْمَةً لِلْعالَمينَ)(انبياء/107). از اينروى مى بينيم وى در دعوتهاى خود از لفظ «الناس» بهره گرفته و مى گويد: (يا أَيُّها النّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الرَّسُولُ بِالحَقِّ مِنْ رَبِّكُمْ فآمِنوا خَيْراً لَّكُمْ)(نساء/170): اى مردم رسولى از جانب پروردگار شما به حق نزد شما آمده است، پس به او ايمان آوريد كه براى شما بهتر است.

البته آن حضرت زمانى كه دعوت خويش را آغاز كرد، به طور طبيعى انذار خود را در مرحله نخست متوجه قوم خود فرمودتا جمعيتى را كه پيش از او براى آنان بيم دهنده اى نيامده بود، انذار كند (لِتُنْذِرَ قَوماً ما أتاهُمْ مِنْ نَّذِير مِنْ قَبْلِكَ)(سجده/3). ولى اين به معناى آن نبود كه قلمرو رسالت وى محدود به


صفحه 135

ارشاد گروهى خاص است. بدين جهت، گاه مى بينيم كه قرآن در عين اينكه جمعيت خاصى را مورد دعوت قرار مى دهد، بلافاصله آن را براى همه كسانى نيز كه دعوت او مى تواند به آنان برسد حجت مى شمرد و مى فرمايد:(وَ أُوحِيَ إِلَيَّ هذَا القُرآنُ لأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ)(انعام/19): اين قرآن بر من وحى شده تا به وسيله آن، شما و همه كسانى را كه اين پيام به آ نان مى رسد، انذار كنم.

بديهى است كه پيامبران در درجه نخست بايستى قوم خود را به آيين خود دعوت كنند، خواه دعوت آنان جهانى باشد و خواه منطقه اى. قرآن در اين مورد يادآور مى شود كه «هيچ پيامبرى را جز به زبان قوم خويش نفرستاديم: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّبِلِسانِ قَومِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ)(ابراهيم/4) ولى چنانكه گفتيم ارسال رسول به زبان قوم خويش، هرگز به معنى انحصار دعوت به آن گروه نيست.

اصل هفتاد و هشتم

نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نبوت خاتم مى باشد، همچنانكه شريعت او شريعت خاتم، و كتاب او نيز خاتم كتابهاى آسمانى است يعنى پس از وى ديگر پيامبرى نخواهد آمد، و شريعت او به صورت جاودانه تا روز رستاخيز باقى خواهد ماند. از خاتميت نبوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)دومطلب استفاده مى شود:

1. اسلام، ناسخ شرايع پيشين است و با آمدن آن شريعتهاى گذشته ديگر رسميت ندارند.

2. در آينده شريعت سماوى ديگرى نخواهد آمد و ادعاى هر نوع شريعت جديد آسمانى مردود است.

موضوع خاتميت، در قرآن و احاديث اسلامى به صورت روشن مطرح شده است، به گونه اى كه براى احدى جاى ترديد باقى نمى گذارد. در اين


صفحه 136

مورد به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحد مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِوَ خاتَمَ النَبِيّين وَ كانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيء عَلِيماً)(احزاب/40): «محمد پدر هيچيك از مردان شما نبوده، بلكه وى رسول خدا و خاتم پيامبران است، و خدا به هرچيزى دانا است».«خاتم» به معنى«پايان بخش» است و اگر به انگشتر«خاتم» مى گويند براى اين است كه در عصر نزول اسلام، مُهر افراد، نگين انگشتر آنان بود كه با آن نامه ها را مهر مى كردند، به نشانه اينكه پيام به پايان رسيده است. با توجه به اين نكته، مفاد آيه فوق اين است كه با آمدن پيامبر اسلام، طومار نبوت و پيامبرى مُهر پايان خورده و پرونده نبوت بسته شده است.

ضمناً از آنجا كه «رسالت» عبارت از ابلاغ و رساندن پيامهايى است كه از طريق وحى دريافت مى گردد، طبعاً رسالت الهى بدون نبوت نخواهد بود، و در نتيجه ختم نبوت ملازم با ختم رسالت نيز هست.(1)

در اين زمينه از ميان احاديث گوناگون، كافى است به حديث «منزلت» اشاره كنيم: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) زمانى كه در جريان جنگ تبوك، على را جانشين خود در مدينه قرار داد، به وى فرمود: «أَلا تَرضى أَنْ تَكُونَ مِنّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّأَنَّهُ لا نَبِيَّ بَعْدي»(2): آيا خشنود نيستى كه منزلت تو نسبت به من


1 . آيات گواه بر خاتميت منحصر به آيه فوق نيست. در اين مورد، نصوص ششگانه اى در قرآن هست كه برخاتميت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى مى دهد. به كتاب مفاهيم القرآن:3/130ـ139 رجوع شود.

2 . صحيح بخارى:3/58; صحيح مسلم:2/323; امالى صدوق، ص 28 و 47 و 81;بحار الأنوار، 37/254ـ289، باب 53; بخارى، صحيح، 3/54، باب غزوة تبوك، مسلم 4/1871 ط 1375; ترمذى، سنن، 2/301; سيره إبن هشام 4/162; أحمد، مسند، 1/174.


صفحه 137

همانند منزلتت هارون نسبت به موسى باشد،جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود.

گذشته از حديث «متواتر» منزلت، مجموعه احاديث مربوط به خاتميت نيز به صورت تواتر اجمالى نقل شده است.(1)

اصل هفتاد ونهم

راز جاودانگى شريعت اسلام در دو چيز نهفته است:

الف ـ شريعت اسلام، براى تأمين نياز طبيعى و فطرى بشر به هدايتهاى الهى، كاملترين برنامه را ارائه كرده است، به گونه اى كه بهتر و كاملتر از آن قابل تصور نيست.

ب ـ در قلمرو احكام عملى نيز يك رشته اصول و كليات جامع و ثابت را بيان نموده كه مى تواند پاسخگوى نيازهاى نو بنو و متنوّع بشر باشد. گواه روشن اين امر آن است كه فقهاى اسلام (بويژه شيعه) در طى چهارده قرن توانسته اند به تمام نيازهاى جوامع اسلامى در زمينه احكام عملى پاسخ گويند، و تاكنون موردى پيش نيامده است كه فقه اسلامى از پاسخ گفتن به آن ناتوان باشد. امور زير در تحقق اين هدف مفيد و مؤثر بوده اند:

1. حجيّت عقل: اعتبار و حجيت عقل در مواردى كه صلاحيت قضاوت و داورى دارد، يكى از طرق استنباط وظايف بشر در طول زندگى است.

2. رعايت اهمّ در موارد تزاحم با مهمّ: مى دانيم كه احكام اسلام، ناشى از يك رشته ملاكات واقعى و مصالح و مفاسد ذاتى (يا عارضى) در اشياست


1 . در اين باره به كتاب مفاهيم القرآن:3/141ـ167 رجوع شود.


صفحه 138

كه برخى از آنها را عقل به دست مى آورد و برخى ديگر را شرع بيان مى كند. با شناخت اين ملاكات، طبعاً فقيه مى تواند در موارد تزاحم آنها، اهم را بر مهم ترجيح داده و مشكل را حل كند.

3. فتح باب اجتهاد: گشوده بودن باب اجتهاد به روى امت اسلامى ـ كه از افتخارات و امتيازات تشيع است خود از عوامل تضمين كننده خاتميت آيين اسلام است، زيرا در پرتو اجتهاد زنده و مستمر، حكم مسائل و حوادث جديد همواره از قواعد كلى اسلامى استنباط مى شود.

4. احكام ثانويه: در شريعت اسلام علاوه بر احكام اوليه، يك رشته احكام ثانويه وجود دارد كه مى تواند بسيارى از مشكلات را حل كند. فى المثل، در جايى كه تطبيق حكمى بر موردى، مايه عُسر و حَرَج يا زيان و ضرر افرادى گردد (با توجه به شرايطى كه در فقه بيان شده است) اصولى چون قاعده نفى حرج يا لا ضرار مى تواند به توانايى شريعت در شكستن بن بستها و رفع تنگناها كمك نمايد. قرآن كريم مى فرمايد: (وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَج) (حج/78). رسول گرامى نيز اعلام مى دارد: «لا ضَرَر وَ لا ضِرار». بايد گفت مكتبى كه اين دو قاعده و نظائر آن را دارد، هيچگاه پيروان آن در زندگى به بن بست كشيده نخواهند شد.

بحث مشروح درباره خاتميت بر عهده كتب كلامى است.

اصل هشتادم

يكى از ويژگيهاى شريعت اسلامى، اعتدال و سهولت درك مفاهيم و احكام آن است، كه اين امر را مى توان يكى از مهمترين عوامل نفوذ و گسترش اين دين در ميان اقوام و ملل مختلف جهان دانست. اسلام در موضوع خداپرستى، توحيدى ناب و روشن را مطرح مى كند كه دور از هرگونه ابهام و


صفحه 139

پيچيدگى است. تنها سوره توحيد در قرآن مى تواند گواه اين مدعا باشد چنانكه اين كتاب مقدس در باب مقام و منزلت انسان نيز بر اصل تقوى تكيه مى كند كه خود به نوعى دربرگيرنده همه خصال والاى اخلاقى است. در حوزه احكام عملى نيز مشاهده مى كنيم كه اسلام هرگونه عسر و حرجى را نفى مى كند و پيامبر، خود را آورنده شريعتى سهل و آسان معرّفى مى كند: «جِئْتُ بِشرِيعة سَهْلَة سَمْحَة».

محققان منصف و بى غرض حتى از ميان دانشوران غير مسلمان صريحاً اذعان نموده اند كه مهمترين عامل گسترش سريع آيين اسلام، وضوح و جامعيت احكام و تعاليم اين دين بوده است، براى نمونه دكتر گوستاولوبون، دانشمند مشهور فرانسوى، مى گويد:

رمز پيشرفت اسلام در همان سهولت و آسانى آن نهفته است. اسلام از مطالبى كه عقل سالم از پذيرش آن امتناع مىورزد و در اديان ديگر نمونه هاى آن بسيار است، مبرّاست. هرچه فكر كنيد ساده تر از اصول اسلام نمى يابيد كه مى گويد: خدا يگانه است; مردم همگى در برابر خدا يكسانند; انسان با انجام چند فريضه دينى به بهشت و سعادت مى رسد، و با روى گرداندن از آن به دوزخ مى افتد. همين روشنى و سادگى اسلام و دستورات آن، كمك زيادى به پيشرفت اين دين در جهان كرد. مهمتر از اين آن ايمان محكمى است كه اسلام در دلها ريخته است; ايمانى كه هيچ شبهه اى قادر به كندن آن نيست.

اسلام، همان گونه كه براى اكتشافات علمى از هر دينى مناسبتر و ملايمتر است، درباره واداشتن مردم به گذشت نيز بزرگترين دينى است كه مى تواند تهذيب نفوس و اخلاق را به عهده گيرد.(1)


1 . تمدن اسلام و عرب، تأليف دكتر گوستاولوبون فرانسوى، صص 141ـ143.


صفحه 140

اصل هشتاد ويكم

كتابهاى آسمانى كه پيامبران پيشين آن را عرضه كرده اند، مع الأسف پس از آنان بتدريج در اثر غرضورزى خودكامگان دستخوش تحريف گرديده است. اين مطلب را، علاوه بر قرآن، شواهد تاريخى هم تأييد مى كند. چنانكه مطالعه خود اين كتب و دقت در محتواى آنها نيز بر آن دلالت دارد، زيرا در آنها يك رشته مطالبى وارد شده است كه هرگز نمى تواند مورد تأييد وحى الهى باشد. بگذريم كه انجيل كنونى بيشتر صورت زندگى نامه حضرت مسيح را دارد كه در آن ماجراى به دار آويخته شدن وى نيز توضيح داده شده است. امّا به رغم تحريفات آشكار در كتب آسمانى پيشين، قرآن كريم از هر نوع افزايش و كاهش مصون مانده است. پيامبر گرامى اسلام يكصد و چهارده سوره كامل قرآنى از خود به يادگار نهاده و تحويل جهان داده است و نويسندگان وحى ـ خصوصاً حضرت على (عليه السلام) كه از روز نخست وحى الهى را مى نوشت، آن را نگاشته اند. خوشبختانه، با وجود گذشت 15 قرن از نزول قرآن، نه چيزى از آيات و سوره هاى قرآن كم شده و نه چيزى بر آنها افزوده شده است. اينك به برخى از دلايل و موجبات عدم تحريف قرآن اشاره مى كنيم:

1.چگونه امكان دارد كه تحريف به قرآن راه يابد، در حاليكه خداوند حفظ و صيانت آن را تضمين كرده است، چنانكه مى فرمايد: (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)(حجر/9): ما خود قرآن را فرو فرستاده و خود نيز نگهبان آن هستيم.

2. خداوند راه يافتن هر نوع باطل به ساحت قرآن را نفى كرده و مى فرمايد:(لا يَأْتِيهِ الباطلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكيم حَميد) (فصلت/42): باطل از هيچ سو به ساحت قرآن راه ندارد، آن از جانب خداوند حكيم و ستوده نازل شده است.


صفحه 141

باطل كه خداوند راه يافتن آن را به قرآن نفى كرده،هر باطلى است كه مايه وهن قرآن گردد، و از آنجا كه كم يا زياد كردن الفاظ و آيات قرآن مسلماًمايه سستى و وهن آن مى گردد لذا قطعاً هيچگونه كاهش يا افزايشى به ساحت اين كتاب شريف راه نيافته است.

3. تاريخ گواهى مى دهد كه مسلمانان به آموزش و حفظ قرآن عنايت ويژه اى داشتند در ميان عربهاى زمان پيامبر، حافظه هاى قوى و نيرومندى وجود داشت كه با يك بار شنيدن، خطبه اى طولانى را حفظ مى كردند، بنابر اين چگونه مى توان گفت چنين كتابى كه اين همه قارى و حافظ و علاقمند داشته، تحريف شده است؟!

4. شكى نيست كه امير مؤمنان (عليه السلام) در بعضى از مسائل با خلفا اختلاف نظر داشت و مخالفت خود را نيز به صورت منطقى در موارد گوناگون آشكار مى كرد، كه يكى از آنها خطبه شقشقيه و نيز مناشدات معروف آن حضرت است. در عين حال مى بينيم كه آن حضرت در سراسر زندگى خود، حتى يك كلمه هم درباره تحريف قرآن سخن نگفته است، حال اگر (العياذ باللّه) چنين كارى صورت گرفته بود،مسلّماً به هيچوجه ايشان در باره آن سكوت نمىورزيد. بلكه بالعكس آن حضرت پيوسته به تدبر در قرآن دعوت مى كرد و مى فرمود:«لَيْسَ لأحد مِنْ بَعْدِ القرآنِ مِنْ فاقة ولا بَعْدَ القرآنِ مِنْ غنىًً فَكُونوا مِنْ حَرثته و أتباعه»(1): اى مردم براى كسى در صورت پيروى از قرآن فقر و نيازى نيست، و بدون پيروى از قرآن، غنا و بى نيازيى وجود نخواهد داشت، بنابر اين در سرزمين زندگى خود بذر قرآن را بيفشانيد و از پيروان آن باشيد.

با توجه به دلايل ياد شده و نظاير آن، علماى بزرگ شيعه اماميه به پيروى از اهل بيت (عليهم السلام) از دير زمان تاكنون بر مصونيت قرآن از تحريف تأكيد


1 . نهج البلاغه، خطبه 171.


صفحه 142

نموده اند، كه از آن ميان مى توان به افراد زير اشاره نمود:

1. فضل بن شاذان (متوفاى 260هـ.ق، كه در عصر ائمه (عليهم السلام) مى زيسته است) در كتاب الايضاح/217.

2. شيخ صدوق(م81هـ. ق) در كتاب الاعتقادات/93.

3. شيخ مفيد (م413هـ.ق) در كتاب اجوبة المسائل السروية، مطبوع در مجموعة الرسائل/ص 266.

4. سيد مرتضى (م436هـ.ق) در كتاب جواب المسائل الطرابلسيات، كه كلام وى را شيخ طبرسى در مقدمه مجمع البيان آورده است.

5. شيخ طوسى معروف به شيخ الطائفه(م460هـ.ق) در كتاب التبيان، 1/3.

6. شيخ طبرسى(م548هـ.ق) در مقدمه كتاب خود، مجمع البيان، بر عدم تحريف قرآن تصريح و تأكيد كرده است.

7. سيد بن طاووس(م664هـ.ق) دركتاب «سعد السعود» (ص 144) مى گويد: عدم تحريف، رأى اماميه است.

8. علامه حلى (م726هـ.ق) در كتاب اجوبة المسائل المهناويه (ص 121) مى گويد: «حق اين است كه هيچگونه زياده و نقيصه اى در قرآن راه نيافته است و من از قول به تحريف به خدا پناه مى برم، زيرا اين امر موجب شك در معجزه متواتر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى گردد».

ما در اينجا به ذكر نام علماى شيعه كه منكر تحريف بوده اند پايان مى دهيم، و تأكيد مى كنيم كه اين عقيده، پيوسته مورد نظر بزرگان علماى اماميه در اعصار گوناگون بوده است، چنانكه در عصر حاضر نيز همه مراجع شيعه، بدون استثنا، داراى چنين عقيده اى مى باشند.


صفحه 143

اصل هشتاد و دوم

در كتب حديث و تفسير رواياتى وارد شده است كه برخى آنها را دليل بر تحريف قرآن قرار داده اند، ولى بايد توجه نمود كه:

اوّلاً، اكثر اين روايات از طريق افراد و كتابهايى نقل شده كه از وثاقت و اعتبار لازم برخوردار نيستند، مانند كتاب قراءات احمد بن محمد سيارى (م286) كه علماى رجال، روايات او را ضعيف خوانده، و مذهب او را فاسد دانسته اند(1) يا كتاب على بن احمد كوفى (م352) است كه علماى رجال درباره او گفته اند: در پايان عمر راه غلو را در پيش گرفت.(2)

ثانياً، قسمتى از اين روايات، كه بر تحريف حمل شده است، جنبه تفسيرى دارد. به عبارت ديگر، مفاد كلّى آيه در روايت تطبيق بر مصداق شده، و عده اى تصور كرده اند كه تفسير و تطبيق مزبور جزء قرآن بوده و از آن حذف گرديده است. مثلاً «صراط مستقيم» در سوره حمد، در روايات به «صراط پيامبر و خاندان او» تفسير شده، و پيداست كه چنين تفسيرى، تطبيق كلى بر فرد اعلاى آن است.(3)

امام خمينى (رحمه الله) رواياتى را كه از آنها تحريف برداشت شده بر سه دسته تقسيم كرده است:

الف ـ روايات ضعيف، كه با آن نمى توان استدلال كرد;

ب ـ روايات ساختگى، كه شواهد جعلى بودن در آنها نمايان است;

ج ـ روايات صحيح، كه اگر در مفاد آنها كاملاً دقت گردد روشن مى شود


1 . رجال نجاشى:1/211، شماره ترجمه190.

2 . رجال نجاشى:1/96، شماره ترجمه 689.

3 . طبرسى، مجمع البيان:1/28، ط .


صفحه 144

كه مقصود از تحريف در آيات قرآن، تحريف معانى آنهاست نه تغيير الفاظشان.(1)

ثالثاً، كسانى كه مى خواهند عقيده واقعى پيروان يك مذهب را به دست آورند بايد به كتابهاى عقيدتى و علمى آنها رجوع كنند، نه به كتابهاى حديثى كه نظر مؤلف از تأليف آن، بيشتر گردآورى مطالب بوده و تحقيق آن را به ديگران واگذار كرده است. همچنين مراجعه به آراى شاذ از پيروان يك مذهب براى شناخت عقايد مسلّم آن مذهب كافى نبوده و اصولاً استناد به قول يك يا دو نفر در مقابل اكثريت قاطع دانشمندان آن فرقه، ملاك صحيحى براى قضاوت نيست.

***

در خاتمه بحث از تحريف، ضرورى است چند نكته را يادآور شويم:

1. متهم كردن مذاهب اسلامى يكديگر را به تحريف قرآن، خاصّه در عصر كنونى، جز به نفع دشمنان اسلام نخواهد بود.

2. اگر برخى از علماى شيعه كتابى درباره تحريف قرآن نوشته اند، بايستى نظريه شخصى خود او تلقى شود، نه نظريه اكثريت قاطع علماى شيعه. لذاست كه مى بينيم پس از انتشار كتاب مزبور، ردّيّه هاى زيادى از سوى علماى شيعه بر ضد آن نوشته شده است; همان گونه كه وقتى در سال 1345هـ.ق از طرف يكى از علماى مصر كتاب «فرقان» با استناد به پاره اى روايات درباره نسخ يا انساء تلاوت آياتى از قرآن كه در كتب حديث اهل سنت آمده است، به عنوان اثبات تحريف در قرآن نوشته شد، از طرف علماى ازهر مردود شناخته شد و كتاب مزبور مصادره گرديد.


1 . تهذيب الأُصول:2/96.


صفحه 145

3.كتاب آسمانى همه مسلمانان جهان قرآن مجيد است كه مجموع آن را 114 سوره كه نخستين آن را سوره «الحمد» وآخرين آن را سوره «الناس» تشكيل مى دهد، و در اين كتاب كلام الهى، «قرآن» ناميده شده و با صفاتى چون مجيد، كريم و حكيم (1) معرفى گرديده است. و مسلمانان احياناً آن را «مصحف»مى نامند، و مصحف در لغت عرب به مجموعه اى از برگهاى نوشته شده مى گويند كه در يكجا گرد آيد. و نقل شده است كه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، آنگاه كه مجموع سوره هاى قرآن يكجا گرد آمد از سوى برخى صحابه اسم مصحف براى آن پيشنهاد شد.(2)

بنابر اين مصحف به مجموعه اى از برگهاى نوشته شده و گرد آمده به صورت يك كتاب مى گويند خواه قرآن باشد يا غير آن. وقرآن نامه اعمال را «صُحُف» مى نامد و مى فرمايد:(وَإِذا الصُّحُفُ نُشِرَتْ) (تكوير/10): آنگاه كه نامه هاى اعمال گشوده شود، همچنانكه ديگر كتابهاى آسمانى را «صحف» مى نامد، و مى فرمايد: (صُحُفِ إِبْراهيمَ وَمُوسى) ( اعلى/19): كتابهاى ابراهيم و موسى.

اين آيات نشان مى دهد كه لفظ صحيفه يا مصحف معنى وسيعى داشته است، هرچند پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) يكى از نامهاى قرآن نيز بشمار آمده است.

از اين جهت تعجب نخواهيم كرد كه نوشته هايى را كه از دخت گرامى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به يادگار مانده است «مصحف» مى نامند، و واقعيت اين مصحف آن است كه امام صادق (عليه السلام) در روايتى توضيح مى دهد و مى فرمايد:


1 . (ق * والقرآن المجيد) ، ق/1. (انّهُ لَقُرآنٌ كَريم فِي كِتاب مَكْنُون) واقعه/77. (يس * والقُرآن الحكيم) يس/1.

2 . الاتقان:11/85.


صفحه 146

«فاطمه پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) هفتاد و پنج روز زيست، و اندوه سختى او را فرا گرفت، جبرئيل (به فرمان خدا) فرود مى آمد و از رسول خدا و منزلت او نزد خدا سخن مى گفت و بدين جهت فاطمه را تسلى مى داد، و از حوادثى كه بعدها اتفاق خواهد افتاد او را با خبر مى ساخت.و اميرمؤمنان گزارشهاى جبرئيل را(از طريق املاء فاطمه (عليها السلام)) مى نوشت واين همان مصحف فاطمه(عليها السلام) است.(1)

ابوجعفر از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه فرمود:مصحفُ فاطمةَ ما فيه شيء من كتابِ اللّه وإنّما هو شيء أُلقى إليها بعد موتِ أبيها (صلوات اللّه عليهما ) (2): در مصحف فاطمه چيزى از كتاب الهى نيست، (يعنى تصور نكنيد قرآن است) بلكه محتويات آن پس از درگذشت پدرش به او القا شده است. و ما در بخش مربوط به فقه و حديث يادآور خواهيم شد كه در امت اسلامى شخصيت هاى والايى هستند كه در حالى كه نبى و رسول نيستند، ولى فرشتگان با آنان سخن مى گويند. و آنان را محدَّث مى نامند، و دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) «محدَّثه» بوده است.


1 . كافى: 1/241.

2 . بصائر الدرجات، ص 195.