جمعه 8 مرداد 1389 - الجمعة 19 شعبان 1431 - Fri 30 July 2010
  • صفحه اصلي سايت
  • نسخه آر اس اس
  • ارتباط با ما
  • سايت عربي
 
 
 
 
 
پاسخ: يكى از اسماى الهي واژه «ربّ» است، هر چند به صورت مفرد استعمال نمى  شود و پيوسته به صورت مضاعف مانند( ربُّ العرش ) ،( ربُّ العالمين )، ( ربُّ السّماواتِ والارضِ )، ( ربُّ الناسِ ) ،( ربّ الفَلق ) ، ( ربّكم ) ، ( ربّنا )  و... استعمال مى گردد; ولى در عين حال شايسته است نخست«ربّ» به صورت مستقل مورد بحث قرار گيرد.ابن فارس مى گويد: ربّ به معنى مالك، خالق ، صاحب ، مصلح مى باشد .فيروز  آبادى مى نويسد: ربّ به معنى مالك ، مستحق، صاحب آمده
پاسخ:حس خداجويى بسان ساير احساسات درونى، بدون تعليم و رهبرى فردى در درون انسان بيدار مى شود، همانطور كه افراد انسان در اوقات خاصى از عمر به يك سلسله از مسايل مانند منصب و مقام، ثروت و پول، زيبايى و امور جنسى،علاقه پيدا مى كنند و توجه به اين امور ناخود آگاه بدون تعليم كسى در باطن آنها پيدا مى شود، همچنين خداجويى ـ در انسان در آستانه بلوغ نمايانتر و آشكارتر مى شود تا آنجا كه همه روانشناسان در اين مسئله معتقدند كه:«ميان» بحران
پاسخ: در احاديث اسلامى وارد شده كه در ميان اسماى خدا، اسم اعظمى است و هركس خدا را به آن اسم بخواند دعاى او مستجاب مى شود، اكنون سؤال مى شود كه آيا واقعاً، اين اسم، از قبيل الفاظ است يا براى آن حقيقت و واقعيت ديگرى است; در اين مورد علامه ى طباطبايى بيان گسترده اى دارد كه فشرده آن را مى آوريم:«در ميان مردم مشهور است كه خدا اسمى از قبيل الفاظ به نام اسم اعظم دارد كه هرگاه به آن اسم خوانده شود، دعا مستجاب مى شود; ولى به هنگام
پاسخ: هرگز نمى توان گفت كه مقصود از اين قرب همان نزديكى از نظر مكان است; زيرا خداوند جهان، جسم و جسمانى نبوده و داراى مكان نيست. به طورى كه بنده اى از نظر مكان به او نزديكتر گردد، ولى در عين حال او به ما از خود ما نزديكتر است( [1]) همچنين هدف از اين قرب، تقرب مقامى و اجتماعى نيست، چنانكه مى گويند: معاون از همه كس به وزير نزديكتر و در نزد او مقرب تر است، بلكه اين تقرب يك نوع «قرب معنوى» است و به كار بردن لفظ «قرب» در اين مورد يك نوع
پاسخ: وقتى مى گوييم خداوند كمال مطلق و نامتناهى است، مقصود از آن، همان «صفات جمال» خدا از قبيل «علم» و «قدرت» و «حيات» و «اراده» است. هرگاه بنده اى در پرتو پيمودن راه اطاعت، گام در درجات كمال مى گذارد، از نردبان كمال بالا مى رود. مقصود اين است كه كمال وجودى بيشترى به دست آورده و علم بيشتر، قدرت زيادتر، اراده اى نافذتر و حياتى جاودانه تر، پيدا مى كند. در اين صورت مى تواند از فرشته بالاتر و از
پاسخ: «بصير» در قرآن پنجاه و يك بار وارد و در چهل و سه مورد به عنوان وصف خدا آمده است، و «سميع » چهل و هفت بار و جز در يك مورد در همه جا صفت خدا قرار گرفته است، و آن مورد استثنا عبارت است از:( ...فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصيراً ).( [1])« ما انسان را شنوا و بينا قرار داديم».بينايى و شنوايى ازبزرگترين ابزار شناخت و نافع ترين آنها است و از ميان حواس پنجگانه ظاهرى، اين دو حس انسان را با خارج بيشتر مربوط مى سازد و به همين جهت نسبت به
پاسخ: محدود بودن موجود، ملازم با آميختگى او با عدم و نيستى است، كتابى را در نظر بگيريد كه بصورت جيبى يا قطع رقعى چاپ شده است، هر بعدى از ابعاد كتاب را در نظر بگيريد سرانجام به نقطه اى مى رسد كه در آنجا، وجود كتاب پايان پذيرفته و ديگر از كتاب خبرى نيست. معنى اينكه رشته كوه البرز و يا سبلان با  آن بزرگى محدود است، اين است كه در اندازه گيرى خود به نقطه اى ميرسيم كه در آنجا اثرى از اين دو كوه نيست. از اين بيان مى توان نتيجه گرفت كه
پاسخ:يكى از تقسيم هاى رايج در صفات خدا، تقسيم آن  به صفات جمال و جلال است; مقصود از صفات جمال، صفاتى است كه از كمالات موجود در مرحله ذات حكايت مى كنند، مانند عالم، قادر، حى; و مقصود از صفات جلال، صفاتى است كه از تنزيه ذات از نقايص گزارش مى دهد; در حقيقت صفات جمال، نشانه كمال و زيبايى است، و صفات جلال نشانه برتر بودن خدا از اتصاف به كاستى است و شايد اين دو اصطلاح از آيه مباركه( تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِى الجَلالِ وََالإِكْرَامِ )(
پاسخ: از تقسيمات رايج، تقسيم صفات خدا به صفت ذات و صفت فعل است. علم و قدرت و حيات را از صفات ذات، و خلق و رزق و آمرزش را از صفات فعل مى دانند; اگرچه يك چنين تقسيمى، استوار و پا برجا است، امّا مهم  اين است كه بتوانيم تعريف جامعى براى اين دو يا د آور شويم; شايد بتوان اين دو را چنين تعريف كرد:هرگاه تصور ذات، در اتصاف به وصف كافى باشد و در حمل آن، بر ذات نيازى جز به تصور ذات نباشد، آن را صفت ذات مى نامند; در مقابل هرگاه فرض ذات در اتصاف به وصف،
پاسخ:  صفات ثبوتى خدا را مى توان، به دو قسم حقيقى و اضافى تقسيم كرد، زيرا اگر در واقعيت صفت، انتساب به غير نهفته نباشد، مانند حيات كه صفت خود ذات است، به آن صفت حقيقى مى گويند و هرگاه در واقعيت آن، انتساب به غير نهفته باشد، مانند قدرت و علم به غير، به آن صفات اضافى مى گويند.روى اين اساس، صفات انتزاعى غير از صفات اضافى است، صفات انتزاعى چيزى است كه ذهن آن را از يك واقعيت انتزاع مى كند مانند خالقيت و رازقيت كه با توجه به واقعيت فعل
پاسخ: هرگاه هر يك از اين صفات بخشى از ذات خدا را تشكيل مى دادند، در اين صورت جا داشت تركيب به ذات خدا راه يابد، ولى اگر هر يك از اين صفات سراسر وجود او را تشكيل دهد در اين صورت،براى انديشه تركيب، علتى باقى نمى ماند.زيرا هيچ مانعى ندارد كه شى ا ى بر اثر كمال بى پايانى كه دارد در حدى قرار گيرد كه سراسر وجود او، علم و قدرت و حيات باشد بدون آن كه كثرتى در ذات پديد آيد، اگر كثرتى هست در مقام مفاهيم ذهنى است، نه در خارج و مقام عينيت بلكه در خارج
پاسخ:  محققان اسلامى، مباحث مربوط به توحيد را در چهار بخش خلاصه كرده اند كه به طور فشرده به آن اشاره مى كنيم:1. توحيد ذات مقصود از آن، اين است كه خداوند وجود يكتايى است، كه براى او نظير و همتايى وجود ندارد، و مثل و همتايى براى او تصور نمى شود.نه تنها او نظير و همتا ندارد، بلكه ذات او بسيط مطلق است كه براى او جزء و اجزايى وجود ندارد و از چيزى تركيب نيافته است.در اين قسم به دو نوع توحيد اشاره مى شود 1. او يكى است و همتا ندارد، 2. او بسيط است
پاسخ: يكى از مراتب توحيد، توحيد در عبادت است يعنى عبادت و پرستش مخصوص خداست، و غير او شايسته پرستش نيست; چنانكه در نمازهاى يوميه همگى چنين مى گوييم: «إيّاكَ نَعْبُدُ» تنها تو را مى پرستيم.عبادت را مى توان به صورت هاى گوناگون تعريف كرد:الف) عبادت، خضوع و كرنشى است كه از اعتقاد به الوهيت معبود سرچشمه مى گيرد; چنانچه اگر گفتار يا رفتارى ناشى از اين اعتقاد نباشد، عبادت محسوب نمى شود.مؤيد اين معنا آياتى است كه به عبادت خداوند
پاسخ: در اين مورد پاسخ هاى مختلف و گوناگونى گفته شده است ولى پاسخ متقن و استوار اين است كه سجده در تمام احوال عبادت و پرستش مسجود نيست،بلكه در يك صورت عبادت و پرستش محسوب مى شود كه اين عمل از اعتقاد به الوهيت و خدايى طرف سرچشمه بگيرد، يعنى او را خدا و يا مبدأ كارهاى خدايى بداند و با چنين عقيده بر او سجده كند ولى اگر سرچشمه عمل غير از اين باشد، مثلاً به عنوان احترام و تعظيم در برابر اوليا و يا پدران و مادران سجده كند هرگز  عبادت و پرستش
پاسخ: بهره گيرى از اسباب طبيعى و مادى در ميان هيچ ملت و گروهى شرك نيست و اساس زندگى انسان ها را چنين عواملى تشكيل مى دهد ولى گروه وهابى تمسك به سبب غير طبيعى و عادى را يك نوع شرك پنداشته و تصور كرده اند كه اعتقاد به تأثير آنها ملازم با اعتقاد به الوهيت آنها است، و با چنين اعتقادى  در خواست از آنها، عبادت و پرستش آنان خواهد بود.اگر كسى به حق و يا خطا معتقـد گـردد كه بـراى نيـل مطلـوب دو سبـب وجـود دارد; يكى جنبـه طبيعى و مـادى و ديگـرى
پاسخ: يكى از ادله ى وهابيان بر تحريم درخواست شفاعت از اولياى خدا، اين است كه به حكم صريح قرآن ما نبايد در مقام دعا غير خدا را بخوانيم و درخواست شفاعت از غير او يك نوع درخواست حاجت از غير خدا است.قرآن مجيد مى فرمايد:( فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً ).( [1])  «با خدا، غير خدا را نخوانيد».هرگاه دعوت غير خدا حرام است و از طرف ديگر، شفاعت براى اولياى او ثابت مى باشد راه جمع همان است كه شفاعت اوليا را از خدا بخواهيم نه از خود آنان.گواه
پاسخ:شكى نيست كه درخواست حاجت به طور جدى در صورتى امكان پذير است كه درخواست كننده، طرف را بر انجام درخواست خود قادر و توانا بداند.گاهى اين قدرت، قدرت ظاهرى و مادى است; مثل اين كه از كسى آب بخواهيم و او ظرف آب را از شير پر كند و در اختيار ما بگذارد.گاهى اين قدرت، قدرت غيبى و دور از مجارى طبيعى و قوانين مادى است; مثل اين كه انسانى معتقد گردد كه امام على (عليه السلام) مى تواند درِ «خيبر» را كه دور از توانايى انسان عادى است، از جاى بركند، آن
پاسخ:شكى نيست كه شفاعت، حق مطلق خداست. گذشته بر برهان عقلى كه بر اين گواهى مى دهد، آيات قرآنى نيز بر آن شاهد مى باشند; مانند:( قُلْ للّهِ الشَّفَاعَة ُ جَمِيعاً... ).( [1])«بگو: براى خدا است حق شفاعت».با توجه به اين اصل يادآور مى شويم كه: آيات ديگرى دلالت دارند كه خداوند اجازه داده است گروهى از اين حق استفاده كنند و تحت شرايط خاصى شفاعت نمايند. حتى در برخى از آيات، نام برخى از شفيعان نيز برده شده است; مانند:( وَكَمْ مِنْ مَلَك فِى
پاسخ: دلايل عقلى گواهى مى دهند كه همه ى شئون ممكن از وجود و هستى و قدرت و نيروى آن، از جانب خدا است. همان طور كه ممكن در وجود خود به خدا نياز دارد، هم چنين در انجام عمل و كار خود از قدرت خدا بى نياز نيست.درست است كه انسان در كار و كردار خود مختار و آزاد است، ولى او هركارى را انجام دهد، در پرتو قدرتى است كه هر لحظه از جانب خدا به وى مى رسد و اگر يك لحظه فيض الهى قطع گردد، او به انجام كارى قادر نخواهد بود.اين تنها انسان نيست كه در اصل
پاسخ: از كتاب هاى وهابيان استفاده مى شود كه براى توحيد و شرك در عبادت، مقياس ديگرى است و آن، قدرت و عجز طرف مسئول نسبت به حاجتى است كه از او درخواست مى شود. آنان مى گويند: درخواست چيزى از مخلوقى كه بر آن كار، جز خدا قادر و توانا نيست، شرك وعبادت محسوب مى شود.ابن تيميه در اين باره مى نويسد:«من يأتى إلى قبر نبى أو صالح و يسأله حاجته و يستنجده مثل أن يسأله أن يزيل مرضه أو يقضى دينه أو نحو ذلك مما لا يقدر عليه إلاّاللّه عزّوجلّ
پاسخ: گروه وهابى تبرك به آثار اوليا را شرك مى دانند و كسى را كه محراب و منبر پيامبر را ببوسد مشرك مى خوانند، هرچند در آن به هيچ نوع الوهيت معتقد نباشد; بلكه مهر و مودت به پيامبر سبب شود كه آثار مربوط به شخص مورد علاقه را ببوسد. ولى آنان درباره ى پيراهن يوسف چه مى گويند؟!يوسف مى گويد: پيراهن مرا ببريد و بر ديدگان پدرم بيفكنيد تا او بينايى خود را باز يابد. يعقوب نيز پيراهن يوسف را كه بافته ى جداتافته اى نبود بر ديدگان خود
پاسخ: گروه وهابى بزرگ داشت مواليد ووفيات اوليا و رجال آسمانى را بدعت و حرام مى دانند; تو گويى آنان دشمن سر سخت بزرگان دين و اولياى الهى هستند و اجتماع در مواليد و وفيات آنان را شرك مى خوانند.محمد حامد فقى، رئيس جماعت انصار السنة المحمدية در پاورقى هاى خود بر فتح المجيد مى نويسد:«الذكريات التى ملأت البلاد باسم الأولياء هى نوع من العبادة لهم وتعظيمهم;( [1])برپا كردن جشن در ايام ولادت اوليا، پرستش آنان حساب مى شود و يك نوع
پاسخ: بحث هاى پيش روشن ساخت كه درخواست حاجت از غير خدا به عنوان اين كه او بنده خداست و چيزى از امور و شئون را مالك نيست وچيزى به او تفويض نشده است، شرك نيست.در اين جا مطلب ديگرى باقى است و آن اين كه قرآن در موارد متعددى، مطلق دعوت غير خدا را عبادت و پرستش او تلقى كرده است; توگويى دعوت و نداى ديگرى با عبادت و پرستش وى برابرند.اينك آيات:( وَان الْمَسَجِدَ للّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً ).( [1])«مساجد و يا سجده گاه ها از آن خداست،
پاسخ: براى روشن شدن بهتر پاسخ، ابتدا لازم است اين شبهه را  كمى توضيح دهيم; چنان كه مى دانيد هر پديده اى طبق قانون «علت و معلول» براى خود علتى دارد كه وجود آن بدون آن علت، امكان پذير نيست و در نتيجه هيچ پديده اى در جهان بدون علت نمى باشد.كرامات و معجزات اوليا و پيامبران نيـز بـدون علـت نيست، منتهـا علـت مادى و طبيعى ندارند. و اين غير آن است كه بگوييم براى آن ها علتى نيست.اگر عصاى موسى به افعى تبديل مى گردد، و مردگان به وسيله
پاسخ: : قرآن در اين باره دو برهان روشن و همگانى دارد كه ما به توضيح مى پردازيم.1. خدا مى تواند مسيح را نابود كند.2. مسيح مانند ديگر انسانها غذا مى خوردو...درباره ى برهان نخست اين چنين مى گويد:( ...فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللّهِ شَيْئاً اِنْ اَرَادَ اَنْ يُهْلِكَ الْمَسيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَاُمَّهُ وَمَنْ فىِ الاَْرْضِ جَميعاً وَللّهِ مُلْكُ السَّموَاتِ وِ الاَْرْضِ وَمَابَيْنَهُمَا يَخْلُقُ مَا يَشَآء... ).( [1])«خدا اگر بخواهد
پاسخ: حقيقت تثليث همان است كه مؤلف قاموس كتاب مقدس (مستر هاكس آمريكايى) بيان داشته است.وى مى گويد: «طبيعت خدايى» از سه اقنوم «متساوى الجوهر» مى باشد يعنى خداى پدر و خداى پسر و خداى روح القدس. خداى پدر خالق جميع كائنات است بواسطه پسر، و پسر فادى، و روح القدس پاك كننده مى باشد. امّا بايد دانست كه اين هر سه اقنوم را يك رتبه و عمل است.( [1])اقنوم در لغت به معنى «اصله» و شخص است و همانطور كه تصريح مى كنند آنان براى هر يك از
پاسخ: فـريـد وجـدى( [1])  از دايـرة المعـارف «لاروس» نقـل مى كنـد به طـور مسلْم شاگردان نخستين مسيـح كه از نـزديك او را شناخته بودند از ايـن عقيـده (مسيـح يكى از اركـان تشكيـل دهنده ذات آفريدگـار است) دور بـودند مثلاً پطرس حوارى، مسيح را فقط مـردى مى دانست كه بـه او وحى مى شـده است ولى پـولس با عقيـده شاگردان نخستيـن مخالفت كـرد و گفت: مسيـح از انسـان بالاتـر است او نمونـه اى از انسان تــازه اى است كه از خداوند متولد شده
پاسخ: كارهاى زشت و ناشايست دو جنبه دارد و بعبارت ديگر، آنها را مى توان از دو راه مورد مطالعه قرار  داد:1. جنبه هاى وجودى و ثبوتى2. جنبه هاى عدمى و سلبىهر كار ناشايستى را كه شما در نظر بگيريد، از نقطه نظر وجود و هستى،قبيح و نا زيبا نيست اگر زشت و نازيبا است، از نقطه نظر دوم است، يعنى از نظر جنبه هاى عدمى و سلبى است.مثلاً آميزش زن و مردى را در نظر بگيريد، كه به صورت  نامشروع و غير قانونى صورت مى گيرد يك چنين آميزش از نظر
پاسخ:: جواب  اين شبهه با توجه به نسبى بودن «بلا» و «شر» بسيار روشن است، زيرا هر نوع «شر » و «بلا» حتى مار و عقرب از اين نظر كه وجودى از خدا گرفته اند و به صورت پديده هاى جهان درآمده اند، سراسر خوب و زيبا هستد. اين موجودات در صورتى عنوان «بدى» به خود مى گيرند كه آنها را با انسان مقايسه كنيم، و به ناسازگارى  آنها حكم نماييم. در اين موقع است كه مى گوييم مار و عقرب بلاى جان انسان است.اگر در آيه نخست همه
پاسخ: آزمايش هاى الهى، يك سنت همگانى است كه به فرد و يا گروه خاصى اختصاص ندارد; بلكه تمام افراد، به تناسب امكانات و استعدادهاى خود، در معرض امتحان قرار مى گيرند. قرآن به همگانى بودن آزمايش هاى الهى تصريح نموده و مى فرمايد:( أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الجَنَّةَ وَلَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ البَأْساءُوَالضَّرّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالّذينَ آمَنُوا